ناامیدی فقط بیماری روح نیست، جسمت را از درون ذره ذره می خورد. گرفتارش که شدی اول همه ی راههای به بن بست منتهی شده را می روی و بعد که همه ی بن بستها را تا تهش رفتی شروع میکنی به ویرانگری. همه ی این بلاها را خودت بر سر خودت میاوری. اول عصبانی میشوی و داد و هوار می کنی وقتی نتیجه نگرفتی همانطور که عصبانیتت را شعله ور نگه داشته ای می روی سراغ جسمت. عذابش می دهی و اگر هنوز ناامیدی تمام روحت را به تسخیر در نیاورده باشد بسنده میکنی به رنج دادنش و نه تمام کردن کارش. اول جسمت سرکشی خواهد کرد اما کم کم تسلیم روح می شود و یا نه همراهش می شود. جسم و روحت در اوج نا امیدی همدست می شوند تا خود خواسته نابود شوی و اگر نابود نشدی و هنوز نفس می کشی یعنی هنوز شعله ی امید را ته ته دلت روشن نگه داشته ای. انگار نه انگار که "دل" هم جزئی از این "تن" است.