صدای پرنده انگار که جادویم کرده باشد، مرا با خودش برد بر فراز جنگل. آن قدر به آسمان نزدیک شده بودم که می شد لمسش کنم. شاید سقف آسمان کوتاه شده بود یا شاید هم درختان قد کشیده و به وصال آسمان رسیده بودند. و باز صدای پرنده که انگار مرا می خواند. شانه به سر غول پیکر، خسته از پرواز طولانی اش در بازگشت از ورای قرنها و داستانها، چنگالهای قدرتمندش را درون تنه ی تنومند درخت فرو کرده بود و مرا نگاه می کرد. چشمانش گویی که حرف می زدند: احطت بما لم تحط ... ناگهان کاکل زیبایش را باز کرد و پرید و فرو رفت در سیاهی جنگل و چه زود صبح شد و هنگامه ی بیداری ! پوپک زیبا آمده بودی از بلقیس بگویی یا از سیمرغ ؟!