زن در هر رفت و برگشت از توی کوچه تا وسط خیابان شصت و سه قدم طی می کرد. از جایی که بودم نمی شد دید تا کجای کوچه می رود و بر می گردد، اما قدمهایش منظم بود. با همان ریتم دو بار شمردم و انگار پنج قدم هم توی کوچه می رفت و بر می گشت. تنومند بود و کشیده قامت،شبیه زنهای ایلیاتی راه می رفت، زنهایی که تفنگ می اندازند روی دوششان و به دنبال ایل می روند، محکم و استوار راه می رفت و به اطرافش نگاه می کرد. انگار دنبال کسی می گشت. 
مامان کلی توی صف ایستاده بود تا اسامی قبول شده ها را بگیرد. بعد هم تا خانه پا تند کرده بود که زودتر برسد و روزنامه را روی زمین پهن کند و با نگرانی دنبال اسم فاطمه بگردد. چشمش که به اسم افتاد روزنامه را بغل کرد و اشک ریخت. آنقدری بزرگ شده بودم که بدانم مادر وقتی ناراحت است اشک می ریزد، وقتی خوشحال می شود هم اشک می ریزد و تفاوت در نوع اشک ریختن بود. اشک شور که راهش را از کنار چشم باز می کرد و سر میخورد روی گونه و می رفت سمت چانه و چکه می کرد روی پیرهن گلی اش یا اشکی که یک باره سرازیر می شد و راه کج می کرد به سمت دهانش و با همه ی شوری اش هجوم می برد به درونش. 
زن، باز هم رفت توی کوچه و برگشت. رسیده بود به وسطهای خیابان که ماشین پشت سرش بوق زد، حتی نگاهی هم نکرد و به راهش ادامه داد. پیاده روی نمی کرد، یعنی راه رفتنش به پیاده روی نمی مانست. اصلا آنجا که جای پیاده روی نبود. توی آن خیابان شلوغ ! دائم می رفت و بر می گشت. کفشهایش پاشنه ی بلندی داشت اما قرص و محکم قدم بر می داشت. 
مامان نگران بود، چیزی نمی گفت اما هر وقت که بیرون می رفتم می پرسید کجا میری؟ میدانستم دوست ندارد بپرسد با کی؟ سخت بود گفتن ساعت و محل هر قراری که می گذاشتم. اما همیشه می گفتم و بعد می رفتم. روز آخر خیلی جلوی خودم را گرفتم که تا خانه گریه نکنم. وقتی رسیدم یک راست رفتم توی اتاقم و در را بستم و شروع کردم به گریه کردن. نمی خواستم کسی صدایم را بشنود اما دیدم دارم مشت می کوبم به دیوار و انگار مامان آن طرف دیوار می شنید. روز بعد نگاهم کرد و من گفتم تمام شد. خندید و گفت راحت شدم، تو این مدت مردم از نگرانی. 
تا دفعه پنجم که زن از سر کوچه پیچید توی خیابان راحت شمردم. انگشت شصتم را میگذاشتم روی انگشتها و حسابش دستم بود اما بعد از آن حسابش از دستم رفت. نگاهش می کردم که برگشت و انگار زل زد توی صورتم. دستپاچه شدم و به طرف دیگری نگاه کردم. 
مامان دستهایش را حلقه کرد دور کمر علی و بلندش کرد و گذاشت روی ویلچرش. به نفس نفس افتاد و نشست روی زمین، کفشهای علی را برداشت و سعی کرد گره بندش را باز کند. طول کشید اما بازشان کرد و اول پای راست و بعد هم پای چپ را فرستاد توی کفش. چادرش را انداخت روی سرش و کیفش را برداشت و در را باز کرد و ویلچر را هل داد توی راهرو.
زن تا وسط خیابان رفت و داشت بر می گشت. روسری اش سفید بود با گلهای سیاه. دکمه های پائین مانتویش باز شده بود و لبه ی دامن قرمزش پیدا بود. نه اصلا به زنی که پیاده روی می کند نمی مانست. بیشتر شبیه زنی بود که آماده شده است برای یک قرار عاشقانه. 
ضربه ای به شیشه ماشین خورد، در را باز کردم. دخترم نشست توی ماشین و گفت: مامان حواست نیست. به زن اشاره کردم و گفتم می شناسیش؟ گفت : نه چطور مگه! گفتم انگار دنبال کسی می گرده. دنبال خودش در آن شصت و سه قدم.