به او می گویند سی فو و همچون پدرخوانده با او رفتار می کنند. نزدیک محل زندگی ام یک امپراطوری برای خودش دارد. جایی شبیه معبد با درهای بزرگ طلایی که چند شمشیر طلائی و دوربین رو به خیابان بالای آنها نصب کرده. اغلب جمعه شبها و گاها شبهای دیگر هفته، آنقدر جلوی در معبد شلوغ می شود که اگر هوس کنیم بیرون برویم باید به زحمت از لابه لای ماشینها راهی برای عبور پیدا کنیم. می گویند همه کاری می کند، پیشگویی، فنگ شوئی، شفای بیمار و ... شغلش همین است، یعنی این کارها را در قبال دریافت پول انجام می دهد و آدمهای زیادی هم به او مراجعه می کنند برای آنکه آینده ی نه چندان روشنشان را روشن کنند. او فروشنده است و مردم خریدار همان که او میفروشد. او امید می فروشد و مردم بهایش را می پردازند. خوش به حال آنان که می توانند امید بخرند چون اگر روزی فرا رسد که از تو نا  امید شوم، امید خریدن نمی دانم.