خیلی چیزها در دنیا حرف نمی زنند اما "حرف هم می زنند". به درست یا غلط بودن و ظاهری و باطنی بودن حرفهایشان کاری ندارم، اما آنها دائم درباره ما حرف می زنند، درباره ما آدمها، خلق و خویمان و حتی تغییرات. گذشته از آدمهای اطرافمان که حرف نمی زنند اما با ایما و اشاره و حتی عکس العملهایشان دائم دارند یک چیزی می گویند، طبیعت و حتی اشیا هم همین طورند. حتی پیراهن قرمز چهارخانه ام که خیلی دوستش دارم و بعد از ده سال هنوز از آن دل نکنده ام هم حرف می زند. آخرین بار وقتی می خواستم آن را بپوشم، هر چه زور زدم از تنم بالا نرفت و توی همان پائین تنه گیر کرد. با خودم فکر کردم، یعنی این قدر تغییر کرده ام که دیگر پیراهن از تنم بالا نمی رود! پس چرا من و ترازو و اطرافیانم این تغییر را ندیده ایم! البته تغییر اتفاق افتاده بود، اما نه در آن پائین، که در بالا. فراموش کرده بودم این پیراهن را همیشه از سمت دیگرش می پوشیده ام. بله درز پیراهن با صدای شکافته شدنش داشت می گفت: فراموش کار شده ام. شاید هم بوده ام، یک فراموش کار بالفطره!