فیس بو ک گاهی مرا به یاد خیابان خمینی گرگان می اندازد. به یاد صف طولانی تاکسی ها و مردمی که وقتی کنارت توی تاکسی می نشستند و خیالشان راحت شده بود که دیگر مجبور نیستند از حقوق ایستادنشان در برابر دیگران دفاع کنند، شروع می کردند به خالی کردن خودشان آن هم با گفتن هر چه به دهانشان می رسید. از گران شدن عسل گرفته تا دختر مریم خانم که چه قدر بی حیاست و پسر خودش که چه قدر آقاست و دارد حیف می شود در این مملکت. بسیاری از اطرافیانم و حتی نویسندگان و شاعرانی که وبلاگ نویس اند را دیده ام که در رفتارشان، نوشته هایشان، شعرهایشان و حتی وبلاگشان مثل نورتون Fight Club اند، اما به فیس بوک که می رسند می شوند تایلر داردن اش. انگار که فیس بوک آن بخش تمایل به بی پرده بودن، جسور بودن و حتی وحشی بودن که احتمالا به آن علاقمندیم را تقویت می کند. انگار فیس بوک همان سرطان ریه ی والتر وایت، معلم شیمی Breaking Bad است. 
با این اوصاف آیا فیس بوک ما را از یکدیگر متنفر هم خواهد کرد؟! 
وقتی صفحه ات را باز می کنی و چشمت می خورد به عکسی یا نوشته ای که در واقعیت از اطرافیانت نمیبینی اما در آن آبی مجازی به واسطه ی همان بی پرده شدن و جسور شدن و حتی وحشی شدن دیده ای و مثل سیلی به صورتت می خورد. دوباره میروی و میایی و باز هم آن را می بینی و به مثل دیدن کبودی ماحصل مشتی که روی گونه ات نشسته است، دوباره آزارت می دهد. بدون آنکه شاید کسی بداند مشت را به گونه ات کوبیده و آزارت داده است.