فروردین، اردیبهشت، خرداد، تیر، تیر، تیر ... تفنگ، بمب، شیمیایی، شیمیایی، شیمیایی ... زن گفت شیمیایی و سرش را بالا کرد و زل زد توی چشمهایم. دستش را گذاشت روی گونه ام و به فارسی کردی وار گفت عازیزکم، جنگ تمام شد، تمام. بیا، بیا می خواستم این شال را به تو بدهم. شال مثل همانهایی بود که خودش همیشه سرش می کرد، سیاه و ابریشمی و بوی زنی را می داد از سردشت. شال را روی سرم کشیدم و نگاهش کردم. لبخندی زد اما سرفه امانش را برید و در خود مچاله اش کرد. آنقدر سرفه کرد که وقتی با لیوان آب بالای سرش رسیدم کبود شده بود، اما باز هم خندید و گفت: اصلا چه خوب که دخترم نازاست. شنیده ام ممکن است بچه های به دنیا نیامده ی ما هم همین مرضها را داشته باشند. آخر آن روز که هیچ کداممان نمی دانستیم باید چه کنیم. فکر می کردیم اگر بزنیم به آب چشمه بهتر است، چه می دانستیم چشمه هم آلوده است... آن روز هفتم تیر ماه بود.