این روزا خیلی به یاد پیرزن چینی همسایه می افتم . اون اولین کسی بود که وقتی بعد از هشت ساعت پرواز با دو ساعت تاخیر و بی مهری هموطنانم توی فرودگاه , وقتی داشتم ساک سنگینم رو روی زمین میکشیدم دوید جلوی در خونش و به پهنای صورتش به من خندید و بهم گفت : های... ول کام

آره اون اولین کسی بود بدون اینکه به ظاهرم توجه کنه بهم خوش امد گفت . شاید واسه همینه که اون لبخند رو هنوز فراموش نکردم. همون بود که به هر بهونه ای میومد دم در خونه ی من و سعی میکرد تا زبان چینی بهم یاد بده ( حتی در نظر نمی گرفت که من چه قدر در زبان اموزی بی استعدادم ). همون بود که وقتی بهش گفتم رفتارت با نوه هات شبیه رفتار مادر منه و شما من رو به یاد مادرم میندازید با یه هدیه اومد دم خونه ی من و بهم گفت که ناراحت دوری از مادرم نباشم چون یه مادر هر جا که باشه همراه بچه هاشه و به اونا فکر میکنه و بالاخره من هم روزی دوباره مادرم رو خواهم دید و ازم خواست که از اون به بعد آنتی چو صداش کنم. ( همه ی اینا رو گفتم که بدونید دارم درباره ی یه ادم حسابی حرف میزنم ). چون میخوام خاطره ای ازش بگم که شروع ماجرای نوشتن این مطلبه. یه روز انتی چو ازم خواست که به خونه اش برم . وارد خونه شدم و پشت سر اون کفشهام رو در اوردم , هنوزز کاملا روی مبل راحت و زیباش جا به جا نشده بودم که یه نگاهی به پاهای بدون جوراب من انداخت و بهم گفت : راحت باش چون من تازه تمام کف خونه رو دستمال کشیدم و تمیزه !!! متوجه چشمهای گرد شده و دهن باز من شد چون شروع کرد به توضیح دادن : که روزی یه دوست مالایی مسلمون رو به خونش دعوت کرده و اون به محض ورود به خونه اول جوراب پاش کرده چون احتمالا نمیدونسته که خونه تمیزه و تاکید کرد که میدونه مسلمونها چه قدر به تمیزی اهمیت میدن ... همین جوری که داشتم تو دلم به اون هم کیش خودم بد و بیراه میگفتم ( نمیشه فحشهایی رو که ادم تو دلش به کسی میده همه جا بیان کرد پس خودتون حدس بزنید ) شروع کردم به توضیح دادن که من نمیفهمم چرا بعضی از آدمها اصول رو رها میکنن و بدون در نظر گرفتن مسایل اولیه و اساسی یه راست میرن سر فرعیاتی که اصلا معلوم نیست درسته یا غلط ؟ ولی واقعا خودم هم نمیدونستم توضیحاتم کمکی میکنه یا نه !!! در هر حال آنتی چو با لبخند به همه ی حرفهام گوش کرد و کمی هم سوال در مورد لباس پوشیدنم کرد و اینکه چرا توی خونه یه جور دیگه ام و بیرون از خونه یه جور دیگه ؟ وقتی باز هم براش توضیح دادم با صداقت زیادی تنها بهم گفت : من که این جوری فکر نمیکنم . وقتی در عوض محبتش من هم او و خانواده اش رو برای شام به خونه ام دعوت کردم گفت : اخه شما مسلمونید و ما غیر مسلمون ... این برای شما بد نیست که ما به خونه اتون بیایم ؟و اینجا بود که از رفتار هم کیشان خودم خجالت زده شدم و در برابر بزرگواری اون سرم رو پایین انداختم . در هر صورت آنتی چو با عروس مسیحیش و پسر لائیکش به خونه ی ما اومدن و شب خوبی رو با هم گذروندیم . ما اون شب هفت تا ادم متفاوت بودیم با عقاید مختلف که همه هم دیگه رو دوست داشتیم و برای همین به هم احترام میگذاشتیم. آنتی چو ادم جالبی بود که ادمها رو به خاطر خودشون و انسانیتشون دوست داشت نه به خاطر عقایدشون . از نگاه من اون یه مسلمون واقعیه چون من این تاکید به انسانیت رو در اعتقادات خودم میبینم و هستند مسلمانانی که اون رو نا مسلمون میبینند و وقتی وارد خونه اش میشن جوراب به پا میکنند . همه ی اینا رو گفتم تا تاکیدم رو روی چند تا جمله بیشتر کنم : 1- همین که سعی کنی انسان خوبی باشی یعنی اعتقادات درستی داری ( با دین یا بدون دین , با مذهب یا بدون مذهب , با اعتقاد یا بدون اعتقاد , با ایدئولوژی یا بدون ایدئولوژی ) 2- پس جان مادرتون سعی نکنید هم دیگه رو از اشتباه در بیارین ( چون اینکه آدم خوبی هستی یعنی راهت درسته پس چه فرقی داره مسلمونی و نا مسلمونی؟ ) 3- جان پدراتون احترام هم دیگه رو نگه دارید که این اولین نشانه های انسانیت و آدمیته...