هر وقت مرا می دید، می گفت: مامان بغلم کن. فکرش را بکنید، دو تا آدمی که توی یک خانه زندگی کنند و اخلاقشان هم مثل هم باشد و هیچ کدام نتوانند دو ساعت پشت هم یک جا بنشینند، آنوقت چند بار در روز سر راه هم قرار میگیرند! و او در هر بار برخورد می گفت: مامان بغلم کن و من که پیش از این از طرف خیلیها متهم شده بودم به عدم ابراز احساسات، یاد گرفته بودم که بدون حرف بغلش کنم، البته اگر هنوز به حد انفجار نرسیده بودم. در آن صورت میگفتم: حالا کار دارم، صبر کن. آن وقتها سرش هنوز به سینه ام هم نمی رسید، سرش را می گذاشت روی شکمم و من دستم را حلقه می کردم دور شانه هایش. 
چند سال بعد، یک روز صبح از خواب بیدار شد و گفت: مامان هاگ می. خندیدم و گفتم: خودت هم خسته شدی از بس گفتی بغلم کن، خب مگه آزار داری! کمتر بگو هم خودت کمتر خسته میشی هم من! آن روز سرش را گذاشت روی سینه ام. قد کشیده بود. بعد از آن تا وقتی سرش برسد به شانه ام گاهی می گفت: بغلم کن و گاهی هم می گفت: هاگ می و هر وقت این دومی را می گفت، می خندیدم و می گفتم معلومه خودت هم خسته شدی از بغل کردن من. 
سرش رسیده بود به شانه ام و هر وقت بغلش می کردم، چانه اش را فرو می کرد توی گودی شانه ام. همین را بهانه می کردم و فرار می کردم از کنارش تا برسم به کارهایم و تازه موقع انجام کار به خودم می گفتم: این کارها برای چیست؟ مگر همه ی این کارها را برای او نمی کنی؟ خب می گذاشتی چانه اش را فرو کند توی گودی شانه ات، خیلی هم درد نداشت. بهانه ی بدی بود!
حالا فقط می گوید: هاگ می، دیگر از بغلم کن، خبری نیست. قدش آن قدری بلند شده که می توانم سرم را بگذارم روی شانه اش و چانه ام را فرو کنم توی گودی شانه اش. فقط خودش را تکانی می دهد و می گوید: نکن مامان، اذیت نکن، فقط بغلم کن. و من دلم می خواهد چانه ام را بیشتر فرو کنم، تا باز هم تکرار کند: مامان فقط بغلم کن و من دیگر فرار نمی کنم ...