بوی عجیبی همه جا پیچیده بود، معلوم نبود منشا بو کجاست اما آنقدر کلافه ام کرده بود که رفتم سراغ سطل آب، بلکه با شستن بالکن بوی بد از بین برود و به محض اینکه صندلی را کنار زدم تا سطل را خالی کنم چشمم افتاد به پرنده مرده. بی اختیار عقب رفتم و سرم را گرفتم بین دستهایم. چند ثانیه بعد جلو رفتم بلکه حرکتی ببینم اما از آن بو معلوم بود که حداقل یک روزی از مردنش گذشته. یک کبوتر بود، شاید از همانهایی که روی طاق بالکن لانه دارند. انگار از خواب پریده باشم، فکر کردم به رضا تلفن کنم تا برگردد، تازه از خانه بیرون رفته بود، شاید هنوز به پل نرسیده، می تواند همانجا دور بزند. به تلفن نرسیده به خودم گفتم: خاک بر سرت، یعنی دیدن یک پرنده ی مرده آن قدر عقلت را زایل کرده که هیچ غلطی نمی توانی انجام دهی جز اینکه کسی را خبر کنی بلکه فکری به حالت کند؟!  و بعد انگار فهمیدم گاهی چه قدر بد بختم که به جای انجام هر کاری فقط به دنبال راهی می گردم تا عالم و آدم را خبردار کنم! بوی عجیبی همه جا پیچیده بود و پرنده مرده بود و من ...