اینکه کسی کاری را نیمه رها کند دوست ندارم، اما خودم بارها کارهایم را به سرانجام نرسانده ام. اینکه کسی بر خلاف میلم کاری انجام دهد را دوست ندارم، اما اغلب کارهایی می کنم بر خلاف میل دیگران. اینکه کسی حرفم را نفهمد را هم دوست ندارم، اما زیاد پیش آمده که اطرافیانم را درک نکنم. اینکه کسی اطرافیانش را همانطور که هستند نپذیرد را دوست ندارم، اما اعتراف می کنم گاهی نتوانسته ام اطرافیانم را آن جوری که هستند بپذیرم و توی دلم خواسته ام آنها تغییر کنند و البته توی همان دلم کلی غر بر سرشان آوار کرده ام (گاهی هم این غرها به زبان آمده حتی). من مجموعه ای از رفتار و گفتارم که همه شان با هم شده اند من و من تکه هایی از وجود خودم در دیگران را دوست ندارم. از این به بعد این من را زیاد تحویل نمی گیرم، بلکه گاهی نگاهی به خودش بیاندازد. بلکه آن تضاد بین پنهان و موجودیت حضور تبدیل به وحدت شوند. بلکه آن ندای پنهان، خودش را نشان دهد. 
پی نوشت: گشایشی به من نشان دهید برای رهایی از استبداد چهره ام / میشل فوکو