هر روز صبح 8 دقیقه، دقیقا 8 دقیقه، باید روی پدال گاز فشار بیاورم تا ماشین قدیمی ام کمی نفسش بالا بیاید و راه بیافتد. هر روز همین کار را می کنم چون جناب مکانیک برای درست کردنش پولی طلب کرده که از قیمت خود ماشین بیشتر است و خب من ماشینم را دوست دارم و به فروختنش فکر نمی کنم . هر روز صبح 8 دقیقه زودتر از خانه بیرون می روم و به صدای فیروزه خانم و امی واینهاس گوش میدهم و تا هایده جان بگوید دل دیوونه ... ماشین عزیز هم راه می افتد. اما امروز صبح هنوز امی واینهاس لب باز نکرده بود که ماشین راه افتاد. اول فکر کردم ماشین طفلی خسته شده از شنیدن آهنگهای تکراری، از فردا یک موسیقی دیگر برایش میگذارم. اما بعد کمی بیشتر فکر کردم و دیدم بله تقریبا تمام دیروز را من با این ماشین گذراندم و دائم روشن بوده و برای همین حالش خوب است. همه اش به خاطر حضور است، اصلا حضور جان دوباره میدهد به تن. با و یا برای کسی و یا چیزی بودن همه اش در حضور خلاصه می شود. از صبح تا شب توی ذهنت تجسمش کنی و هی به قربان قد و مو و رویش بروی، هر روزت را با فکر او سر کنی و هر لحظه ات برای او جان بکنی، آن قدر نمی ارزد که یک لحظه حضور ...