اولین بار که دلم هری ریخت، تابستان بود. وقتی ماشین از جاده اصلی پیچید به فرعی زیاران و شجریان زمزمه می کرد: "مرغی که زد ناله ها"، درست موازی سد زیاران، یک شیب تند و دلم همانجا که می گفت: "در قفس، هم نفس..." هری ریخت. آنوقتها هنوز آن جاده فرعی، بغل گوش تهران آسفالت نشده بود، جنگ بود، وقت پیچیدن بوی قیر مذاب در هر کوی و برزن نرسیده بود. وقتش که رسید چاله های خیابانها یک شکل دیگر شدند. اما هنوز ماشین ها آنقدر زیاد نشده بودند که نشود با سرعت از روی چاله ها عبور کرد. خدا می داند، چه قدر این چاله ها دلم را لرزانده اند! شاید یک جایی، به وقت گفتن "سال سقوط "و جای دیگر به وقت گفتن "چه خبر از اون آدمای بی نشون". جنگ که تمام شد، خیلی چیزها عوض شده بود. حالا هیچ چیز مثل قبل نیست، دیگر من هیچ کدام از چاله های خیابانها را نمی شناسم. به واقع هیچ خیابانی را در هیچ شهری به خوبی نمیشناسم. برای همین هنوز هم چاله ی خیابان منتهی به خانه ام، دلم را میلرزاند، درست به کنار معبد که می رسم، موازی حیاط معبد، همانجا که پرنده ها صبح به صبح مشغول دانه برچیدنند، همانجا که یاسمین حمدان می گوید: انت فین ...