میدانم، آدمها نمی آیند که بمانند. میایند توی زندگی آدم و بعد هم یک روزی، یک جایی تقدیر راه آنها را از ما جدا می کند. می دانم که نباید برای ماندنشان برنامه ریزی کرد. مهربانیهای که خرج میکنی هزینه ماندن آنها نیست. هزینه نوع رفتن آنهاست، که وقتی می روند دلت قرص باشد. که میان زمین و هوا معلق نمانی، آن زمان را صرف چه کرده ای. آمدن البته زیاد مهم نیست، این همه آدم روی زمین هر روز هم دیگر را میبینند و وارد زندگی هم میشوند. رفتن اما مهم است و اینکه موقع رفتن گند نکشی به روح و روان آنکه یک روز بی هوا پریده ای وسط زندگی اش مهم تر. او که پشت پا میزند به همه چیز و میرود البته یک کفه ترازوی دلت را سنگین میکند. اما آنها که مانده اند، او که در میان ابراز مهربانیش به یک باره احساسات بر ذهن و جانش غلبه میکند و دیگر زبان بین المللی یاری اش نمیکند و به زبان مادری اش میگوید، افضل رجل ... میگوید، سن قربان ... اینها کفه شان سنگین تر است. خیلی سنگین تر از کفه ای که جراحت دل را میکشد.