تنها چهار سال داشتم و در حیاط خانه بازی می کردم که مادرم هراسان به حیاط دوید و مرا در آغوش کشید و به درون خانه برد. جنگ شوخی نیست و پیش از همه مادرانند که می هراسند. هشت سال پس از آن همراه بود با صدای آژیرهای رنگارنگ و صدای انفجارهای مهیب و صدای مویه مادران و پدران فرزند از دست داده و اشک کودکان یتیم شده. اشکها و ناله هایی که تا سالهای سال ادامه داشت، ادامه دارد. هنوز هم نفس کم می اورد کودک روزگار شیمیایی سردشت و حلبچه، هنوز هم جسم و روح و روان شیرمردان وطنم آزرده است از نفیر روزگار جنگ...
صدام "9 دی ماه 1385" به جرم جنایت علیه بشریت اعدام شد، در حالی که هنوز طرفداران بعثی اش در کنارش بودند! او در دادگاهش چنان قد برافراشته بود که گویی فراموش کرده بود در چه حالی دستگیر شده! دیکتاتور اما یادش بود وقتی مویه و شیون و نفرین زنان و مردان و کودکان سرزمین من به واسطه ی قساوت او به گوش می رسید، عده ای هم او را "رهبری بزرگ" خطاب می کردند. برخی به واسطه ی ترسشان و برخی به واسطه ی صلاحشان. در فیلمی که از شبکه الجزیره پخش شد عده ای از اعدام کنندگان به صدام گفتند ان شاالله به جهنم بروی. او اعدام شد، ولی جنایتکاران بی شماری هنوز زنده اند، هنوز نفس می کشند و هنوز هم جنایت می کنند و نمی دانند خداوند جلّ‌ جلاله در سرای‌ آخرت‌ بر حسب‌ آنچه ‌که‌ در دنیا از خیر و شر کردند، آنانرا را جزا خواهد داد.
"ای کاش این روز، روزی بشود برای عبرت همه ی حکمرانان جهان، تا توهم قدرت چشمانشان را کور نکند و امتشان را فراموش نکنند در سایه ی قدرت خیالی شان، که خداوند بر همه چیز آگاه و تواناست"