کشف کرده ام خودآزار بی نظیری هستم و یک کف بین ماهر که میتواند رنجش و درد را پیش از گفتن هر حرفی و انجام هر عملی ببیند که نه، حتی لمس کند. چند روزی است بازگشته ام، آنجا که بودم سرم اینجا بود و حالا که برگشته ام دلم آنجاست. کتابها را جا به جا میکنم، میان کاغذها به دنبال مقاله ام میگردم، ایمیلی را که پیش از رفتنم فرستاده بودم و جوابی نیامده بود دوباره میفرستم، پای گاز می ایستم و پیازها را سرخ میکنم، موچین به دست به دنبال چند ابروی تازه درآمده میگردم و چشمهایم خوب نمیبیند و انگار فاصله ام با زمستانی که از آن آمده ام خیلی هم زیاد نیست. و میان این همه برو بیا و بگیر و ببند و باش و نباش دنیا و آدمهایش و ما بین کارهای ضروری و غیر ضروری اما، درد خوب جایش را بلد است و صاف می آید و مینشیند آنجا که باید. بعد میشوم یوسف که نه یک زن معمولی ته چاه. دست و پا بسته و چشم دوخته به جنگل وارونه ی زیر پایم، آنجا که یک نفر در حال هرس کردن علفهای هرز است و صدای موتور دستگاهش انگار خیال هرس کردن ذهن مرا دارد که چشم میبندم و تکرار میکنم "والذین هاجروا" باید برای تو آغاز "والرجز فاهجر" باشد و بس...