خانه ای میشناسم در دور دستها. از هر جای دنیا خسته و درمانده به سویش بروی کسی هست که در را برایت باز کند و لبخندی تحویلت دهد و گرمای یک آغوش باز به روحت تازگی دهد. گرمای خانه از مادر است. مادر که دلش اقیانوس شیشه ای است. هر بار که با درد فرزندی به دنیا آورد روحش بزرگتر شد و قلبش نازکتر. مادر که وقتی ناراحت است اشک می ریزد، وقتی خوشحال می شود هم اشک می ریزد. اشک شور که راهش را از کنار چشم باز می کند و سر میخورد روی گونه و می رود سمت چانه و چکه می کند روی پیرهن گلی اش یا اشکی که یک باره سرازیر می شود و راه کج می کند به سمت دهانش و با همه ی شوری اش هجوم می برد به درونش. مادر که همیشه میمیرد از نگرانی فرزندانش، مادر که هنوز هم کنار پنجره می ایستد، چشم به دوردستها میدوزد، انتظار میکشد، دست روی سینه اش میگذارد و زیر لب زمزمه میکند: همه ی فرزندان من ...