فقط کافیه سوار قطار باشم / فرقی نمیکنه درون شهری یا ببین شهری، همینکه راه میافته و من صدای غژغژ کشیده شدن چرخها روی ریل و صدای هور هور رفتنش توی تونل رو میشنوم حالم عوض میشه / دچار سردرگمی میشم بین رفتن و دور شدن یا رسیدن و نزدیک شدن / از خونه دور میشم و به مقصد نزدیک / آلفردوی سینما پارادیزو به توتو میگفت / هر کدوم از ما سرنوشت خودش رو داره / از اینجا برو / هر روز که اینجا زندگی کنی , فکر میکنی اینجا مرکز دنیاست / فکر میکنی هیچ وقت چیزی عوض نمیشه / برای همین میری / وقتی برمی گیردی همه چی عوض شده / چیزی که اومدی پیداش کنی اونجا نیست / چیزی که مال تو بوده رفته / برای مدت زیادی باید دور باشی / برای سالها / تا برگردی و مردمت رو پیدا کنی / زمینی که توش به دنیا اومدی رو / زندگی مثل فیلمها نیست / زندگی خیلی سخت تره ...