حوریه و حمیده دخترای همسایه رو به رویی بودن، هر دو تاشون سفید بودن و بور با چشمای آبی . ته دلم ازشون حساب میبردم منو یاد مادربزرگ مادرم مینداختن که چشمای آبی داشت. اصلا خاصیت چشم آبیا همینه ، آدم بیخودی ازشون حساب میبره . نه اینکه همشون شبیه هم باشن ، ولی یه چیز مشترک دارن ، گاهی زل میزنن به آدم .

مادر بزرگ مادرم زن عجیبی بود بر عکس مادربزرگم که کلی با من مهربون بود و می ذاشت بچگی کنم ، فکر میکرد همه ی زنا باید دانشمند به دنیا بیان . از زن معمولی خوشش نمیومد. زنایی که میشناختنش جرات نمیکردن وقتی داره از تو کوچه رد میشه دم در بایستن و با هم حرف بزنن . با زبون تند و تیزش اعتراض میکرد که چرا بیکارن ، چهار تا شعر هم پیوست میکرد که زن بیچاره بی هیچ حرفی برگرده بره تو خونه اش . با اینکه خیلی پیر بود ولی واسه همین کاراش ازش حساب میبردم ، خیلی کوچیک بودم ولی میدونستم اگه دور و برش زیاد ورجه وورجه نکنم در امانترم .

همین بود که وقتی حوریه و حمیده اومدن تو خونه رو به رویی ما ، من احساس نا امنی کردم . انگار که بچگیم تموم شده باشه ، غصه ام گرفت . یه روز تابستون ، وقتی که کم کم داشتم چشمای آبی رو فراموش میکردم ، دوباره دیدمشون . هوا گرم بود و اجازه نداشتم برم بیرون ولی وقتی دیدم همه خوابن و درخت توت توی حیاط داره صدام میکنه بی سر و صدا رفتم سمتش . دستم که رفت رو تنه درخت و بالا رو نگاه کردم چشمم افتاد به پنجره اتاقشون . حوریه بود که داشت نگام میکرد . همونی که چشماش آبی تر بود . یخ زدم ، دستام شل شد و آویزون بدنم شد . نمیدونم چه جوری دویدم تو اتاق فقط دیدم که لنگه دمپائی ام افتاد تو حوض وسط حیاط . قلبم تاپ تاپ میزد ، صورتم داغ شده بود ، لابد سرخ هم شده بود ، نفس نفس میزدم . یواشکی بیرون رو نگاه کردم ولی نمیشد چیزی دید . رفتم طبقه ی بالا و پرده اتاق رو یواشکی کنار زدم . کسی پشت پنجره خونه روبه رویی نبود ، حوریه رفته بود . فقط اومده بود خلوت من و درخت توت رو به هم بزنه .

دیگه سر ظهر یواشکی توی حیاط رفتن لذت نداشت ، دلهره داشت . به جای اینکه مثل همیشه حساب کنم با چند حرکت میتونم برم بالای درخت توت ، دائم چشمم به پنجره طبقه ی دوم خونه ی رو به رویی بود . دیگه سراغ حوض وسط حیاط و ماهیاش هم نمیرفتم . حتی رغبتی به دوچرخه سواری هم نداشتم . یه جفت چشم آبی پنهان مدام مراقبم بود . زندگیم با اون چشمها زیر و رو شده بود . روزام خلاصه شده بود توی پرسه زدن بین اتاق و انباری ، انباری هم جای شگفت انگیزی بود ولی به پای درخت توت توی حیاط نمیرسید .

بعد از چند روزی مادرم برای اینکه دیگه تو انباری سرک نکشم و همه چیو به هم نریزم بهم گفت برم کتابای کتابخونه رو تمیز کنم . پیشنهاد اغوا کننده ای بود . مثل بالا رفتن از درخت توت توی حیاط بود ، شاید حتی از اون هم بهتر . دیدن عکس کتابا مخصوصا اونایی که بزرگتر و سنگین تر بودن مثل غرق شدن تو دنیای فراموشی بود . با ذوق و شوق شروع کردم به چیدن کتابا روی هم . از روی اندازه و رنگ تقسیمشون کردم . بزرگا این ور، کوچیکا اونور که نرن زیر دست و پا . صدای زنگ در که اومد از پنجره بیرون رو تماشا کردم . در که باز شد چشمهای آبی پشت در بودن . قلبم دیگه تو سینه جا نمیشد یعنی دیگه حتی خونه هم امن نبود ؟

اون شب به زحمت خوابم برد . صبح با صدای بلندی از خواب پریدم . صدای عجیبی بود ، صدای کشیده شدن یه چیز قوی روی یه چیز ضعیف . صدا قطع شد ولی بعد صدای همهمه حرف زدن چند نفر اومد . از پنجره سرک کشیدم ، همه دور درخت توت جمع شده بودن ، دور درخت من . و دوباره همون صدای بلند . کشیده شدن اره برقی رو تنه ی درخت توت . فرصت جیغ کشیدن پیدا نکردم ، مادرم پرید بغلم کرد و بعد صدای افتادن درخت وسط حیاط با صدای فریاد در هم شد . بالا رو نگاه کردم ، اشکهام نذاشتن چشمهای آبی پشت پنجره رو واضح ببینم .