روی تخت دراز کشیده بودم و منتظر بودم . درد نداشتم ولی ترسیده بودم ، سقف اتاق از رو تخت خیلی بلند به نظر میرسید و در اتاق اینقدر گل و گشاد بود که فکر میکردم ده تا آدم با همدیگه ازش رد میشن ، احساس امنیت نداشتم ، فقط دلم میخواست یه اتفاقی بیافته و از خواب بیدار شم و ببینم همه اش یه خواب بوده . ولی خواب نبود ، من اونجا روی تخت منتظر بودم تا برم اتاق عمل . از وقتی از مطب دکتر بیرون اومدم و راه افتادم طرف بیمارستان حال و هوای عجیبی داشتم ، انگار تو این دنیا نیستم . دکتر گفته بود این یه واکنش طبیعیه ، وقتی بچه کامل نباشه بدن خود به خود اونو پس میزنه ، ولی چون این پس زدن طولانی شده باید جراحی بشی چون ممکنه خطرناک باشه . ولی کی داشت کیو پس میزد بدن من اون بچه رو یا اون بچه بدن من رو !!! چرا من این وسط هیچ نقشی ندارم ؟ چرا من کامل شده با روح و جسم و جان هیچ نقشی تو این پس زدن نداشتم ؟ چرا جسمم خودسرانه داشت این کار رو میکرد ؟

وقتی رسیدم بیمارستان و اتاق و تختم رو بهم دادن تازه فهمیدم برای پرستارا مشکل فقط پس زدن بدن من یا بدن اون بچه نیست . دائم میرفتن و میومدن و ازم میپرسیدن داروئی مصرف کردم یا نه ، با اینکه خیلی هم متوجه دنیای اطرافم نبودم کم کم متوجه دلیل سوالای پشت سرهم شون شدم . میخواستن بدونن این یه سقط خود خواسته بوده یا نه . نمیدونستم چی بگم ، دکتر گفته بود یه واکنش طبیعی ولی وقتی خودم نمیتونستم باورش کنم چه طور میتونستم توضیح بدم که قبول کردن این واکنش به قول دکتر کاملا طبیعی برای من هم به اندازه ی اونها غیر طبیعیه . نمیدونستم باید بگم اون بچه نمیخواد تو بدن من بمونه یا بدن من نمیخواد اون بچه بمونه و هیچ کدومشون هم از من اجازه نگرفتن و در واقع این وسط من هیچ نقشی ندارم .

با رسیدن دکتر قائله تموم و اتاق آروم شد ، بازم روپوش سفیدش تنش بود که وقتی بهم گفت یه موجود دیگه داره درون من رشد میکنه اونو کرد شبیه فرشته ها و ، وقتی گفت بدنم اون موجود رو نمیخواد شد شبیه مرده شورها . به هر حال دکتر بود و همه به حرف اون بیشتر گوش میکردن تا حرف من که حالا احساسم داشت به عقلم غلبه میکرد . بهش گفتم بهتر نیست بازم صبر کنم ؟ اصلا نگام نکرد و در حال بیرون رفتن گفت نه .

دیگه ترسم ریخته بود ، در و دیوار بیمارستان کوچیک شده بود و بی روح و بی مزه . حالا دیگه احساس تنهایی میکردم . هیچ کس نمیخواست به حرفم گوش بده . همه مثل بدن من و بدن اون بچه بی منطق شده بودن . برای هیچ کس مهم نبود که من این وسط نقشی نداشتم . همه فقط میخواستن من هر چه زودتر برم اتاق عمل ، میخواستن زودتر کارشون رو تموم کنن ، لابد برای اینکه زودتر برگردن خونه هاشون .

پرستار اومد کمکم چون به زحمت داشتم لباس مخصوص رو تنم میکردم . تازه وقتی دیدم که برام مهم نیست یه نفر منو تو اون وضعیت ببینه و بهش اجازه دادم کمکم کنه فهمیدم واقعا تو حال خودم نیستم ، هنوزم مبهوت واکنش طبیعیه بدنم بودم . بهم گفت رو تخت بخوابم و خودش تخت رو هل داد ، راه طولانی نبود ، نه توی آسانسور رفتیم نه تویه دالون باریک با لامپای مهتابی که دائم خاموش و روشن بشن . مثل یه بیمار عادی و معمولی هلم داد تو اتاق عمل که تقریبا چسبیده بود به اتاق خودم و منو تحویل یه پرستار دیگه داد ، شبیه خودش . فکر کردم دچار خیالات شدم و به خاطر لباساشون فکر میکنم شبیه همن ، یا به خاطر اینکه همشون مثل هم فکر میکنن ، این یه عمل معمولیه و چراهای من تو ذهنشون نیست ، ولی واقعا شبیه هم بودن .

سردم شده بود ، تنها بودم . به در و دیوار نگاه کردم شاید اتفاق بهتری بیافته ولی با دیدن دیوارای خالی بیشتر سردم شد و لرزیدم . یکی از بالای سرم گفت سردته ؟ گفتم آره ، گفت چیزی نیست الان تموم میشه و یه سرم رو آویزون کرد به قلاب بالای سرم . اومدم ازش بپرسم حالا چی میشه که یه چیز سیاهی تمام صورتم رو پوشوند و یکی گفت راحت نفس بکش . داشتم فکر میکردم چه جوری میشه راحت نفس کشید که همه چیز سیاه و تاریک شد . دیگه چیزی یادم نیست ، نه از یه دالون سیاه رد شدم نه یه دفعه یه منبع نور دیدم ، فقط صدای پرستار رو شنیدم که دائم صدام میکرد و هی میگفت جواب بدم . چرا باید جواب بدم ، اصلا چرا همیشه من باید جواب سوالهای با ربط و بی ربط زندگیم رو بدم . چرا هیچ کس به من جواب نمیده که بدن من چرا تنهایی و بدون در نظر گرفتن روحم اون بچه رو بعد از سه ماه پس زد . پرستار دست بردار نبود و با سماجت همچنان صدام میکرد ، به زحمت جوابشو دادم .

روز بعد ، تو راه برگشت به خونه داشتم سعی میکردم تکلیف خودم رو با این بدن که گاهی خودسرانه یه کارایی میکنه روشن کنم ، انصاف نبود که اینجوری رو دست بخورم ، اونم از خودم . داشتم به یه عالمه چرا فکر میکردم که یه پروانه سفید همه چیز رو به هم ریخت . تازه سوالاتم رو تو ذهنم طبقه بندی کرده بودم و داشتم متهم اصلی رو پیدا میکردم ، ولی نذاشت . اونقدر دور سرم چرخید تا حواسم به کل پرت شد ، اصلا یادم رفت از کی طلبکار بودم . اصلا کی به کی ظلم کرده بود . شاید بقیه حق داشتن . شاید این فقط یه اتفاق ساده بود . شاید هم یه اتفاق بود ولی ساده نبود.