چشمم به در بزرگ و آهنی زندان که افتاد سر جام میخکوب شدم ، همه ی جسارتم شد یه قطره و رفت تو زمین و من موندم و دو تا پای لرزون. اون تو اوضاع از بیرون هم بدتر شد ، وقتی زن نگهبان بهم گفت لباساتو در بیار . اول به این طرف و اون طرف نگاه کردم ، فقط یه اتاق کوچیک بدون پنجره بود با یه میز و یه صندلی پایه فلزی ، نه پرده ای نه پاراوانی . هاج و واج داشتم نگاه میکردم که بد اخلاق فریاد کشید : گفتم لباساتو در بیار . گفتم : همین جا ؟ نگام کرد و گفت : آره .

حالم بد بود ، حتی قاضی هم تو دادگاه اینقدر باعث تحقیرم نشده بود . نمیتونستم راه برم ، نگهبانی که منو می برد اینو فهمید و زیر گوشم یواش گفت : اینجا زندان زنانه . انگار میخواست بگه حالتو میفهمم . منم نگاش کردم ، که یعنی ممنون و رفتم تو سلول.

یه گوشه تو خودم جمع شده بودم که یکی بهم گفت : دفعه اولته ؟ یه زن چاق بود که سربند کردی داشت . به چشمهای گود رفته اش خیره شدم و گفتم : آره . گفت : معلومه ، حالا چی کار کردی ؟ قتل ؟ دزدی ؟ قاچاق ؟ گفتم : نه . گفت : بد کاره ای ؟ بهت نمی آد ! گفتم : نه . گفت : پس چی ؟ نکنه عوضی گرفتنت ؟ یا شایدم سیاسی ای ؟ اینجا چی کار میکنی ؟ ها ؟ گفتم : نه ، نمیدونم . نشست کنارم و گفت : اولش همینه ، کم کم عادت می کنی . سیگار داری ؟ اسمت چیه ؟ نگاش کردم . یه سیگار از یقه پیرهنش در آورد و گفت : اسمم خدیجه است . خیلی وقته اینجام ، نمیدونم چند وقت ، ولی خیلی وقته . قبل از همه اینایی که اینجان ، اینجا بودم . میگن شوهرتو کشتی ، ولی من نکشتمش ، من فقط با یه بیل زدم تو سرش . اگه من نمی زدم اون می زد . همیشه می زد . همیشه یه بهونه داشت ، یه بار غذا ، یه بار پول ، یه بار... خوب چی کار کنم ، زندگیم بی برکت بود ، هر چی با بچه هام خشت می زدیم بازم پولی دستمونو نمی گرفت ، شوهرم خیلی بد اخلاق بود ، دائم کتکم می زد ، یه زن دیگه هم گرفته بود که هر چی من و بچه هام در میاوردیم خرج خودش و اون می کرد . تا اینکه یه روز مثل همیشه موقع دعوا شروع کرد به کتک زدن ، من هم بیل رو برداشتم و زدم تو سرش و اون بیهوش شد ، ولی دیگه تحمل نمی کنم ، این دفعه دیگه ازش طلاق می گیرم .

خدیجه به اینجا که رسید شروع کرد به لرزیدن ، چشمهاش سفید شد و افتاد رو زمین ، نمی دونستم چه کار کنم ، داشتم نگاش می کردم که چند نفر دورش جمع شدن . یکی داد زد : بازم خدیجه است ؟ بگیرش که این دفعه بلایی سر خودش نیاره . خدیجه و بقیه اونقدر دور سرم چرخیدن و هوار کشیدن تا همه جا سیاه و تاریک شد.

وقتی چشمهامو باز کردم یه نفر هنوز هم داشت آب می پاشید تو صورتم ، یکی گفت : بسه دیگه مریم میبینی که چشمهاشو باز کرده . برید کنار ، دورشو خلوت کنین تا نفس بکشه و من تو هوای پر از دود سیگار و بوی عرق تن نفس کشیدم و ریه ام سنگین تر شد . فکر کردم با تنفس بعدی خفه میشم ، ولی نشدم . خدیجه راست میگفت ، عادت کردم .

زن مسنی که با صداش همه کنار رفتن اومد جلو قد بلند بود و تنومند ، دو برابر من بود . وقتی روم خم شد بوی عجیبی خورد تو صورتم . کنجکاوانه نگام کرد و گفت : دفعه اولته ؟ آره معلومه . رو کرد به بقیه و گفت بسه دیگه برید پی کارتون . وقتی دورمون خلوت شد گفت : چند وقت واست بریدن ؟ نگاش کردم ، گفت : لالی ؟ گفتم : نه . گفت : چه عجب صدات در اومد ! اینجا هر کی یه جور بد بختی داره ، تو تنها نیستی . خدیجه رو دیدی ؟ همه خسته شدن از حرفاش واسه همین همیشه دنبال یه تازه وارده ، مریم رو دیدی ؟ میدونی واسه چی اینجاست ؟ یه زن خونه دار بوده ، شوهرش هم یه تاجر چند تا هم بچه داره ، قد و نیم قد ، شوهرش یه زن دیگه میگیره و مریم رو طلاق میده ، قرمساق بچه هاش رو هم ول میکنه ، مریم بد بخت میمونه و چند تا بچه و کارگری تو کارخونه کارتون سازی ، به خاطر مزاحمت تلفنی واسه زن دوم شوهرش اینجاست ، معلوم نیست الان بچه های بد بختش چی کار میکنن . بی خودی ننه من غریبم بازی در نیار ، این شماره دخترمه ، رفتی بیرون و کار پیدا نکردی بیا پیش خودم . بابت هر مشتری هم پنج هزار تومن بهت میدم ، این شغلمه ، کار دیگه بلد نیستم ، اینجوری هم من یه نونی میخورم هم تو . یه تیکه کاغذ گذاشت تو دستم و بلند شد که بره ، با صدای جیغ دوید بیرون و داد زد چه خبره ؟ یکی در حال دویدن گفت : الهه .... الهه دوباره خود کشی کرده .

گفت یا حسین و دوید . نا خود آگاه دنبالش دویدم . یه بدن مچاله شده افتاده بود کف توالت ، خون همه جا رو گرفته بود . ولی میشد صورت سفید و موهای مشکی بلندش رو تشخیص داد . صورتش جوون بود و سفید ، مثل گچ . مریم نشست رو زمین نعره زد : بسه ، دیگه بسه ، این همه مصیبت بسه . یکی از پشت گرفتش و کشیدش بیرون و گفت : همیشه یه مصیبتی هست ، همیشه .

مریم گفت : "موهایم را نگاه کن ! موهایم را نگاه کن ! همه سفید شده است. دیگر کدام مصیبت را می‌توانم جبران کنم؟ "*

 

 

 

جمله ای از داستان «چرک در خون» نوشته‌ی نادر ابراهیمی*