فراموشی چیز غریبی است. اغلب اوقات به فراموشی فکر کرده ام و گاهی هم دوست داشته ام درباره اش بیشتر بدانم . گاهی فکر کرده ام که آیا فراموشی یک بیماری است ؟ از همان بیماریهایی که انسان ناخواسته دچارش میشود ؟ بارها پیش آمده مطلبی را فراموش کرده باشم ، نشانی دوستی ، شماره تلفنی و یا حتی نام کسی را که می شناسم و بارها دیده ام . گاهی هم شده که خواسته ام چیزی را حتما به خاطر بسپارم و اتفاقا همان مطلب را فراموش کرده ام  . شاید همه ی اینها گاهی طبیعی به نظر بیاید ، البته اگر عبارت طبیعی را به عمومیت داشتن تعبیر کنیم . میخواهم بدانم موضوع به همین سادگی است ! یعنی ما گاهی به صورت طبیعی دچار فراموشی میشویم ؟ مادربزرگم در اخرین سال زندگی اش دچار فراموشی شده بود . پزشکش میگفت آلزایمر ، یعنی تخریب سلولهای مغزی  . مادربزرگم بارها در طول زندگیش فراموش شده بود و حالا خودش دچار فراموشی شده بود . یعنی خودش میخواست فراموش کند این فراموش شدگی را ؟!  یا ... فکر کنم فراموشی هم چیز بدی نباشد مثلا برایم عجیب است که گاهی چیزی را فراموش میکنم ولی دوباره آن را به یاد میاورم ، یعنی در آن زمان نمیخواسته ام که به یاد بیاورم چه بر من گذشته بوده ! مگر نه آنکه در پس هر ناخود آگاهی ، خود آگاهی هست و در پس هر خود آگاهی ، نا خودآگاهی . یعنی میخواسته ام فراموشت کنم ! یا تو میخواسته ای فراموش شوی ! یا شاید هم ضمیر ناخود آگاهم دلش برایم سوخته و خواسته فراموش کنم که تو فراموشم کرده ای . پس چرا کامل فراموش نمیشوم یا کامل فراموش نمیشوی ؟ هی میروی و میایی ! چرا گاهی تو را در ذهنم و خودم را در ذهن تو مرور میکنم ؟ حتی گاهی از بودنت در خیالم لذت میبرم ، گاهی ناراحت میشوم و گاهی هم خشمگین ! گاهی هم فکر میکنم واقعا فراموشت کرده ام ولی صبح روز بعد که بیدار میشوم میبینم تمام دیشبم را با تو گذرانده ام . حتی عطر تنت هنوز توی اتاق پیچیده . حالا چه فرق میکند که تو خواسته بودی فراموش شوی یا من خواسته ام فراموشت کنم . مهم این است که هنوز هستی ، نرفته ای ، فراموش نشده ای ، فراموشت نکرده ام . پس چرا هنوز هم گاهی میروی و نیستی ! یعنی می ترسم ؟ می ترسم از اینکه تو فراموشم کرده باشی ! پس ترس چیز غریبی است . باید یک روز هم به ترس فکر کنم !