آرایشگاه زنانه هم از آن مکانهایی است که زن بودن را به یاد آدم  می آورد ، و من از آنجایی که به ندرت زن بودنم را فراموش می کنم خیلی کم به این مکان سر می زنم و البته در هر دیدار با داستان جدیدی رو به رو می شوم . فکر کردن به هر چیزی که مجال می خواهد بدون آنکه کسی به همش بریزد، با این پرسش، که به چی فکر میکنی ؟! هم از کارهایی است که در آن یک ساعتی که معطل خوشگل شدنم می شوم میسر می شود . این بار هم غرق در خیالات خود بودم که شنیدم بخند. جملاتی همچون اینجا رو بکش ، اینجا رو باد کن یا زبونتو بزار اینجا از جملات معمول و کاربردی است برای هر آرایشگری که نخ بند را با قدرت بر روی پوست هر زنی که صورتش را به او سپرده باشد می کشد . اما ! شنیدن بخند ، کمی عجیب بود . با غافلگیری چشمانم را باز کردم شاید چیزی در صورت آرایشگر ببینم و مطمئن شوم که درست شنیده ام . با چشمانی درخشان به من نگاه کرد و باز گفت بخند . متوجه نگاههای عجیبم شد و گفت برای اینکه بتوانم راحتتر کارم را انجام دهم . و من خندیدم و گفتم تا به حال چنین چیزی نشنیده بودم ، تا به حال هیچ آرایشگری به من نگفته بود بخندم ، و حالا دیگر نمیتوانم  نخندم . گفت چه خوب ، پس باز هم بخند ، خندیدن خیلی هم خوب است . هم تو شاد میشوی و هم من کارم را بهتر انجام میدهم . و من باز هم خندیدم و غرق در این خیالات شدم که ای کاش نه همه ی کارهای جهان که حداقل اغلبش چنین بود . ما می خندیدم و دیگران کاسبی شان را می کردند و دیگران می خندیدند و ما بهتر کارمان را انجام می دادیم .