جایی خواندم قبر دهه پنجاهی ها و شصتی ها را کمی عمیقتر بکیند چرا که آرزوهای زیادی را با خود به گور خواهند برد. تلخ است ولی شاید تا حدی حقیقی. حوادثی در این سالها پیش آمده که به ندرت همه ی آنها با هم برای یک نسل اتفاق می افتد و شاید یکی از نتایجش که کمتر هم به چشم می آید و کمتر هم کسی از آن یاد میکند، همین باشد که از خود واقعیمان دور شدیم و گرفتار دریای متلاطم عقاید و احساسات ضد و نقیض شده ایم، آن هم به واسطه تغییرات وضع موجود. مثلا 18 سال پیش فیلم تجارت فیلمی بود قابل قبول با معیارهای آن زمان با تعریف مفاهیمی از واژه هایی چون دوست، رفاقت، معرفت و ... هر واژه ای در زمان خود نیاز به بازتعریف دارد، چرا که هر زمانه ای اندیشه همان زمان را می طلبد. حالا پس از 18 سال دیگر کسی چاقو به دست نمیگیرد برای اثبات دوستی اش، چرا که اندیشه امروز چنین چیزی را بر نمیتابد. ولی مشکل اینجاست که هنوز بازتعریفی که مطابق شرایط امروز باشد هم برای چنین واژه هایی وجود ندارد. یک جورهایی به دلیل آنکه سنتی رشد کرده ایم و داریم مدرن زندگی میکنیم گرفتار برخی ضدیتها شده ایم . مشکل هم فقط این نیست که حالا که مدرن زندگی میکینم مدرن هم فکر میکنیم یا نه چون مشکل در تقابل با جامعه است نه در فردیت هر فرد. هنوز بازتعریفی از مفاهیمی چون ادب، احترام، دوستی، معرفت، آزادی و خیلی مفاهیم دیگر نداریم. همین است که وقتی کسی از ادبیات خاصی استفاده میکند محکومش میکنیم و میگوئیم از تو انتظار نداشتیم ولی خود همان ادبیات را به گونه ای دیگر به کار می بریم . همین است که از دیگران انتظار احترامی را داریم که حد و حدودش را نمیدانیم ولی همان را برای دیگران به کار نمیبریم ، چون حد و حدودش را نمیدانیم در واقع تعریفش را در شرایط کنونی نمی دانیم . همین می شود که حرفهای یکدیگر را بر نمی تابیم . همین می شود که پیش خود خیالهایی میکنیم و فکر می کنیم دیگران پیش خودشان چنین خیالاتی کرده اند. همین میشود که از دوستیهایمان ، از با هم بودنمان لذت نمی بریم، و فقط شاید هم دیگر را تحمل میکنیم . همه برای اینکه از خود واقعیمان دور شده ایم . و هنوز هم خود واقعیمان را در شرایط کنونی پیدا نکرده ایم.