زندگی، آه زندگی که شیرینی هایش تنها یک بار اتفاق می افتد و تلخی هایش هزاران بار. شیرینی عشق، بوسه، تولد، دیدن ستارگان، لمس باران، نوازش نسیم و ... تنها همان بار اول به کاممان می نشیند و بعد همه ی عمر به دنبال همان طعم اولی می گردیم و هر چه بیشتر می گردیم کمتر پیدایش می کنیم. انگار که همه اش می شود خیال، می شود خواب، می شود وهم. اما، اما تلخی هایش، هر بار که اتفاق می افتند تازه اند. چنان بر جانمان چنگ می اندازند و می نشینند که انگار هیچ گاه پیش از این چنین تلخی به چشم ندیده بودیم. اصلا انگار هربار تازه تر از پیش اند. انگار تا به حال چنین تلخی را به چشم ندیده بودیم، در صورتیکه بارها و بارها هم دیده ایم. اصلا به دنبال شیرینی اش گشتن و نیافتنش هم می شود تلخی مکرر. آه زندگانی، زندگی، که گاهی چنان می شوی که در برابرت تسلیم می شوم و فکر می کنم لابد به همین آلامت می ارزی ...