ظرفهای شسته توی سبد انتظار می کشند و من هنوز دارم این قاشق را با دستمال خشک میکنم. دیگر برق افتاده و در هر رفت و برگشت دستمال تصویر من هم می رود و می آید.می آیی کنارم و دستت را روی شانه ام می گذاری و انگشتت را زیر بند لباسم بالا و پائین میبری و می گویی خوشگل شدی. دیده بودی که زل زده ام به خودم، اما نمی دانستی دارم به خودم در گودی قاشق نگاه می کنم، به خود واژگونه ام، به خود در هم ریخته ام. قاشق را بر می گردانم، حالا شدم همان که تو میگویی. اصلا این محدبها و مقعرها که همیشه بیش از حد بزرگ یا کوچک یا واژگونه و در حال اعوجاج نشان می دهند، پس کجایند این سطوح صیقلی صاف؟! اصلا آیا این انسان بیرونی، تصویری از انسان درونی است؟! آیا این چهره حالت و افشای کل شخصیت است؟! حتی اگر فرضی محتمل باشد می‌توان بر پایه ی این فرض قضاوت و عمل کرد. مگر نمی کنیم؟! در این محدبها و مقعرها ثنویتی وجود دارد که ما برای تمامی تبادلات و مناسبات انسانی از آن بهره می بریم. در هر چهره‌ای دو خود مجزا همزمان آشکار می‌شود. خود بیرونی موجود و دم‌دست و خود درونی مخفی و ما گاهی هر دو را در آن واحد می بینیم، یعنی فکر می کنیم که می بینیم! در واقع شاید فقط محدب و مقعرش را می بینیم! آه این ظرفها هنوز هم انتظار می کشند، باید بقیه را هم خشک کنم. 
تصویر: "پرتره ای از خود در آینه محدب" ، پارمیجانینو، نقاش ایتالیایی قرن شانزدهم.