نه، نه از مرگ نمی هراسم، یعنی از آن زمانی که وجودی از تنم رها شد دیگر از مرگ نهراسیدم. از آن زمانی که درد در تمام وجودم پیچید و فریادم با فریاد تولد در هم پیچید و چشمم به موجود کوچکی افتاد که از درون من متولد شده بود، دیگر از مرگ نهراسیدم. زن که باشی و مادر که شوی، تازه میفهمی آنچه را که نامش خلقت است. بیانش سخت است، نمی شود تصویرش کرد، فقط باید آن لحظه را از سر بگذرانی، تا دیگر فاصله ای نبینی بین مرگ و زندگی ... اما، اما همین اتفاق بندی می شود بر تنت، بر دست و پایت، بر دلت، تا بلرزد از هر لرزش و ترک زمین که فرزندی را در خود فرو برده است. (سوگ است که از پی هم چون نیشتری بر دل و جانمان روانه می شود آذربایجان، بوشهر، سیستان، بلوچستان ...)