دکتر در حال زیر و رو کردن جواب آزمایشهاست و پرستار که انگار نگران پس افتادنم باشد بالای سرم ایستاده. دکتر هی ورقها را زیرو ور می کند و زیر ارقامی را خط می کشد و یک توصیه هایی می کند. دکتر را که نگاه می کنم یاد شخصیت عروسکی دوران کودکی ام می افتم که نامش برون بود و شخصیتی همه چیز دان بود و همه چیز را برای عروسک دیگری با نام درون که شخصیتی کند ذهن و پرسشگر بود شرح می‌داد و حالا بدجوری فکر می کنم شبیه درون شده ام و می ترسم با سوالهایم برون را عصبانی کنم. هی از خودم می پرسم این چیزهایی که دکتر می گوید درباره ی من است؟ یعنی این همه در درون من بود و من خبر نداشتم؟ مگر میان درون و برون هیچ پیوندی نیست؟ ژاک لاکان معتقد بود "ضمیر ناآگاه در بیرون است" و آنچه مشکل و یا تمنای عمیق و نهفته یک انسان است، در رفتار و در لباس پوشیدنش، در لحن کلامش، حالاتش و در نوشته هایش خویش را نشان می‌دهد. پس چرا گاهی به یک باره قطع می شود این رابطه ی درون و برون؟ شاید هم این همان زمانی است که آدمی بی توجه می شود به درون یا برونش! دکتر باز هم زیر رقمی را خط می کشد و خیلی جدی می گوید باید به دکتر متخصص مراجعه کنم و باز من به یاد یک افسانه ی قدیمی هندی می افتم که در روزگاران دور،آدمیان همه خلق و خو و سرشتی خدای گونه داشته اند اما آدمی به واسطه ی قدرتش کار را به جایی رساند که خدای خدایان تصمیم گرفت قدرتش را پس بگیرد. او تصمیم گرفت این قدرت را در جایی پنهان کند که دست آدمی به آن نرسد. حتی اعماق زمین و اقیانوسها را هم مناسب ندانست و بالاخره تصمیم گرفت آن را در درون آدمی پنهان کند...