باز هم خیره شده بودم به این صفحه و شنیدم نامم را که صدا میزدی و دیدم دستت را که به صورتم نزدیک شده بود تا لمسم کند. هنوز هم خیره ام و دست توست که صورتم را می کاود. تا به حال شده بترسی؟ از گم شدن؟ گم شدن در بین این صدها، هزاران، نه میلیونها آدمی که اینجاست؟ در این فضای مجازی ؟ در لابه لای گفتارشان؟ دیدن و شنیدن ما محدود می شود به همین گفتار، کردار را که نمی شود مجازی دید! می شود؟ تازه گفتار هم فقط یک طرف قضیه است. طرف دیگرش می شود دیدن، شنیدن و اینکه اصلا چه قدر درست می بینیم؟ درست می شنویم؟ یادت می آید یک روز از تو پرسیدم چرا ون گوگ گوشش را برید؟ گفتی: می خواست آن را بفرستد برای یک روسپی. من اما فکر میکردم ون گوگ دیگر گوشش را نمی خواسته، دیگر نمی خواسته بشنود. شاید هم اگر خنجری میداشت پیش از مرگش آن را به چشمش فرو می برد تا دیگر نبیند. انگار وقتی که اینجاییم می شویم جزئی از این دنیا. حتی چند دقیقه که بمانیم میتوانیم تصویر چند دقیقه ی قبل خودمان را هم ببینیم. تصویر و تاثیر حرفی که گفته ایم یا حتی شنیده ایم را. اصلا انگار آمده ایم که به دنبال خودمان بگردیم. هنوز هم دستت روی صورتم میچرخد. پیدایم نکرده ای؟