میدانم که نمیدانم

میدانم که نمیدانم و همه دردم از ندانستن است. آخ، اگر می دانستم که چه قدر دوستم داشتی، دوستم داری، دوستم خواهی داشت، که چه قدر دوستت خواهم داشت. آه اگر می دانستم آن زمان که دلم شکست، تو در پی به دست آوردن دلی دگر بوده ای. وای اگر میدانستم که چه ناخواسته دلت را به درد آورده ام، دلم را به درد آورده ای. وای اگر میدانستم، اگر میدانستی. وای اگر حتی میدانستیم که "و ما اوتیتم من العلم الا قلیلا" . اما بهتر جان دل، بهتر که نمیدانم، که نمیدانی. حالا که قطره ای از دریاست آنچه میدانم و میدانی، روزگارمان پر است از فراز و نشیب وصلها و جدائیها، پر از خنده ها و گریه ها، پر از آمدنها و رفتنها. وای از آن روز و لحظه ای که اگر میدانستم، اگر میدانستی، غرق میشدیم در این دریا، در آن موجی که تخته تخته بشکافد و هر تخته فرو ریزد ز گردشهای گوناگون. چه دانم های بسیار است لیکن من نمیدانم و این دردش کمتر است. خیلی کمتر از آن دریای بی پایان بی آب چون هامون ...

/ 0 نظر / 3 بازدید