گاهی یک جور دیگر ...

باز هم ماشین خراب شد. این بار وقتی از چراغ قرمز رد شدم خاموش کرد. یک دفعه مثل اینکه مرده باشه از کار افتاد. ماشین رو تازه از تعمیرگاه تحویل گرفته بودم. همین چند روز پیش یه تصادف احمقانه کرده بودم، به عوارضی که رسیدم ماشین جلویی ایستاد و مننایستادم. تعمیرکار گفت درستش کرده ولی حالا اینجا وسط خیابون خاموش شده و روشن نمیشه. باران هم مثل همیشه سر ساعت شروع به باریدن کرد. انگار قرار داره، هر روز سر ساعت وفادارانه شروع میکنه. این هم خاصیت استواست. همینطور نشسته ام و نمیدانم باید چه کنم. خسته ام، خسته و نگران، کلی کار دارم و حالا اینجا زیر باران نشسته ام توی یک ماشین مرده و دارم فکر می کنم. به یخچال خالی، کارهای خونه، دانشگاه، ایستگاه پلیس، تعمیرگاه و حتی آزمایشگاه، با اینکه به خودم قول داده بودم بهش فکر نکنم. اصلا خاصیت زیر سقف بودن موقع باریدن باران همین است، به یاد همه چیز میافتی. باران نم نم تبدیل به شر شر شده بود که پیاده شدم. قبل از پیاده شدن فکر کردم: مثل همیشه چتر نیاوردم، حالا حسابی خیس میشم و شدم. معجزه همیشه در بدترین شرایط رخ می ده. باران خیسم می کرد و چه لذتی داشت نشستن قطرات درشتش رو تنم. پیش از این وحشت داشتم از رفتن زیر باران. فکر می کردم : خیس میشم، لباسهایم میچسبه به تنم، لابد راننده های تاکسی هم سوارم نمیکنند که یک وقت ماشینشون خیس نشه. ولی حالا این قدر ذهنم پره که دیگه جا نداره به این چیزا فکر کنه. و چه خوب که بعضی وقتها آدمی بالاجبار مصلحت اندیشی را کنار بگذارد و لذت ببرد از آن چیزهایی که برایش نا آشنایند. و حالا من کنار ماشین مرده ایستاده ام و هر دویمان شسته شده ایم با باران پاک.

/ 0 نظر / 8 بازدید