آینه در آینه

نگاهت می کردم آنگاه که مداد سیاه را سرجایش گذاشتی و به رنگها خیره شدی. چشمهایت در سفر بود بین من و کاغذ و رنگها و باز هم هوای عاشقی که منتشر شده بود توی فضا و آئینه ها چه کثرتی ساخته بودند از من و تو. تو دربند خطوط چهره ام بودی و من نشسته در قاب آینه نور را می بلعیدم تا تو ببینی ام. سالهاست اینجا نشسته ام و تو هر روز یک جور دیگر مرا دیده ای و هنوز نتوانسته ای رنگی انتخاب کنی برای نقشت. هر روز که مرا یک جور دیگر دیدی یک آینه به آینه های اینجا اضافه شد. روز اول فقط چهره ام بود و کافی بود برای تبادلات انسانی. اما حالا، با این همه آینه همان قدر به هم نزدیکیم که از هم دور. از آن روز که آینه ام شدی، آینه ات شدم، نزدیک تر شدی، نزدیک تر شدم، زیباتر شدی، زیباتر شدم. اما هنوز کامل نشده اند این آینه های رو به رو. 
تصویر: تالار آینه ی کاخ گلستان اثر کمال الملک/ البته تالار آینه کوچکتر از این حرفهاست که نقاش کشیده. 
/ 0 نظر / 9 بازدید