روز دانشجو

در راه بودن زیباست. این را سال گذشته که درسم تمام شد فهمیدم. هیچ شوقی برای شرکت در مراسم فارغ التحصیلی نداشتم، برای همین دوباره ثبت نام کردم و رفتم دانشگاه و تا چشمم به در ورودی اش افتاد نیشم تا بناگوش باز شد. انگار شور و جوانی را در دلم زنده کرد که نگهبان دم در برای اولین بار ماشینم را نگه داشت تا بپرسد دانشجوی تازه واردم یا دوره تکمیلی و من هر چه قدر تکرار کردم فایده نداشت و به عنوان یک دانشجوی تازه وارد دانشگاه شده به من خوش آمد گفت. بماند که از ضعف چشمهای نگهبان کلی قند توی دلم آب شد، اما اصلا به روی خودم نیاوردم! دانشگاه فقط عطش دانستن را مرهم نیست، مخلوطی است از لحظه های شور، جوانی، عاشقی، اعتراض... یک کتابخانه است پر از جزوه های علمی، عشقی، معرفتی و ... سرنوشت قابل ستایشی است. حتی اگر در آنجا بهتر از دوره ی خودمان نشویم، ته تهش اگر عالم به علوم هم نشویم یک ریزه که خودمان را شناخته ایم. اولین بار در دانشگاه بود که از خودم پرسیدم: یعنی میشد اینطوری نشه؟ آنجا بود که فهمیدم بعد از هر اتفاقی میشود یک مشت اشتباه از آن بیرون کشید و گفت: میشد اینطوری نشه.

/ 2 نظر / 8 بازدید
محراب بیگی

تدریس هم دنیای خودشو داره 5 _6 سال تدریس داشتم خیلی خیلی خوب بود....یادش بخیر