این طبیعت سخاوتمند ...

ایران یک کشور زلزله خیز است. این را من نمی گویم، منابع زلزله شناسی جهان میگویند. مدت زمان زیادی از زلزله ی آذربایجان نگذشته بود که بوشهر و بعد از آن هم سیستان و بلوچستان. آذربایجان که لرزید، دوست و آشنا و فامیل و خلاصه خیلیها که میشناختم روانه آنجا شدند برای کمک، اما سیستانی ها و بلوچها عادت کرده اند به زندگی بدون سقف، بدون آب، بدون ... 

میریم چابهار، مامان اینو گفت و ادامه داد: خرج سفر و اقامت رو میدن یه پولی هم روش، برای هر دومون خوبه. درست می گفت، اوضاع خونه به هم ریخته بود، احوال من هم. مشکل خونه خرج و برجش بود و مشکل من بیست سالگیم و شروع عشقهای نافرجام. برای فرار از اون احوال چه کارها که نکردم. دوچرخه سواری، اونم با سرعت زیاد و کارای ابلهانه دیگه. تازه از روی دوچرخه پرت شده بودم و دخل دندونای جلویی اومده بود و یه ماسک دائم روی صورتم بود. کاور نقاشیم رو زدم زیر بغلم و رفتیم. سفرهای داخلی هوایی رو دوست نداشتم، نه اون موقع، نه بعدترش که ماهی یه بار از گرگان میومدم تهران. هنوز هم دوست ندارم، هواپیما نه اونقدری بالا میره که بشه خودت رو تو آسمون هفتم یا بالاتر ببینی نه اونقدر نزدیک زمینه که بشه زمین رو واضح ببینی. از طول سفر تا رسیدن فقط سرگیجه برام موند و تهوع. بوی نم اتاق هتل عجیب بود، بدم نیومد، رمانتیک بود، البته تا زمانی که چشمم به کپکهای سقف نیافتاده بود. از پنجره خلیج پیدا بود، خلیج که نه، دریای عمان شاید هم اقیانوس هند. از همون اول به خاطر ماسک روی صورتم، نگاههای غریبه تبدیل به کلامهای آشنا شد. همه می خواستند بدونند چی شده. دوست نداشتم زیاد حرف بزنم به خاطر جای خالی دندونها کلمات واضح از زبونم خارج نمیشد و مخاطب دائم سوال می کرد و توضیحش سخت تر میشد، برای همین ترجیح می دادم حرف نزنم و مردم هم فکر می کردن لالم. کم کم از لال بازی خوشم اومد،مجبور نبودم برای هر چیزی توضیح بدم. گروه اومده بود برای خرید. کیف و کفش و ... نمیدونم دیگه چی، من مسئول خرید نبودم، من فقط نگاه می کردم. به آفتاب سوزان وسط تابستون و خاک داغ و مردهایی با یه بغل شناسنامه و زنهایی بچه بغل و بچه های پابرهنه ی شاد که زیر آفتاب دستشون رو بالای چشمشون نگه نمی داشتند. یک زن جوان بلوچ وقتی دید تنهام اومد طرفم. ماسک روی صورتم باعث کنجکاویش شده بود. گفت تنهایی؟ سر تکون دادم و به مامان اشاره کردم. دیگه مطمئن شد که لالم. پسر کوچولوش رو گذاشت زمین و خودش هم نشست کنار من و شروع کرد به حرف زدن. با اشتیاق حرف میزد. لذت می برد از حرف زدن برای کسی که فقط گوشه و زبانی برای گفتن حرف خودش نداره. 
با صدای چک چک به وسط پاهاش نگاه کردم. پسرک سرشار از لذت داشت خودش رو روی چادر مادرش خالی می کرد. زن جا نخورد، حرکتی هم نکرد تا بچه کارش رو تموم کنه، بعد شلوار پسرک رو درآورد و گذاشت کنارش. پسر نیمه برهنه هم شاد و سرحال شروع کرد به بازی کردن تو دریاچه ای که درست کرده بود. زن ایستاد و چادرش رو درآورد و رو به باد گرفت. باد توی چادر می پیچید و تکونش میداد، مثل موجهای دریا. کمی بعد چادر رو دوباره سر کرد و نشست کنارم و دوباره شروع کرد به حرف زدن. مامان که کلی متعجب شده بود از زن پرسید: خونتون همین نزدیکی هاست؟ زن که انگار فهمیده بود یک عالمه سوال در این یک سوال نهفته است گفت: آره نزدیکه، ولی دوری و نزدیکی زیاد فرقی هم نداره. چون هیچ کس روزا تو خونه اش نمی مونه. یعنی کاری نداریم که توخونه بمونیم. هفته ای یک بار یه تانکر میاد و آب میاره و تا هفته ی بعد خبری از آب نیست. آب نداریم، کار هم نداریم. بعدش رو دیگه یادم نیست،فقط باد بود و آفتاب که شلوار پسرک رو نم نم خشک می کرد و همینطور دریاچه اش رو.
 
/ 1 نظر / 10 بازدید