رویا

دوباره به آئینه نگاه می کنم. روسری ام را روی سرم مرتب می کنم و باز هم از دیدن لباسهای سبزم تعجب می کنم. اینها لباسهای من است؟ البته همیشه دوست داشته ام روسری همرنگ لباسم سرم کنم، ولی آیا اینها لباسهای من بود؟ لابد بود. دیگر باید بروم، دیر شده، هم دیر شده و هم من خیلی خسته ام و این کوله پشتی هم چه قدر سنگین است، باید زودتر به خانه برسم. توی خیابان راه می افتم ولی این مسیر اشتباه است، اینجا نمی توانم تاکسی پیدا کنم، پس از زیر پل دور می زنم و از مسیر دیگری می روم. از کسی سوال می کنم، می گوید اگر از وسط فروشگاه بروی میرسی به خیابان اصلی وگرنه باید این خیابان را تا تهش بروی. خسته ام و این کوله پشتی هم خیلی سنگین است، پس وارد فروشگاه می شوم. جلوی در ورودی دختری با چشمهای ریز و پر از وحشت جلویم را می گیرد: کجا میری؟ مگه می شه همینجوری وارد شد؟ منو هم با خودت ببر، می خوام نمایش رو از نزدیک ببینم. می گویم: بله تو آزادی که وارد شوی. اشکالش چیست؟ کسی نمی تواند جلوی تو را بگیرد! اینجا فقط یک فروشگاه لوازم منزل است. وارد می شوم، و او پس از من، اما نمی گذارند که وارد شود. جلویش را می گیرند و او داد و هوار راه می اندازد. خسته ام و نمی ایستم و می روم. وارد یک اتاقک شده ام و دارم فکر می کنم حتما اشتباه آمده ام که صدایش را می شنوم که می گوید: اوناهاش، رفت توی اون اتاقک، همه ی لباساش هم سبز بود، یه کوله پشتی هم داشت. می خواهم برگردم که کسی جلویم را می گیرد. قد و قواره اش آنقدر بزرگ است که صورتش را نمی بینم، فقط یک چیزی توی دستش دارد و ناگهان درد توی دستم می پیچد. چشمانم را باز می کنم، دستم هنوز درد می کند. لابد چند ساعتی رویش خوابیده ام. رهایم کنید ای خوابهای رنگی، رهایم کنید، من فقط خسته بودم، من فقط می خواستم به خانه ام بازگردم، رهایم کنید... 

/ 0 نظر / 9 بازدید