یک تار موی سفید

فکر میکنم دوباره عاشق شده ام ، عاشق این یک تار موی سفید ، سیر نمی شوم از دیدنش ، آنقدر که جلوی آینه زل زل نگاهش کرده ام در تمام عمرم به چیزدیگری زل نزده بودم ، شاید هم زده بودم ، حالا اگر زل زده بودم هم نهایتا عشق اولم بوده دیگر ، چیز دیگری را به یاد نمی آورم که اینقدر خیره اش شده باشم . نمی دانم از کی و کجا پیدایش شد ، ولی فکر میکنم از همان روز تولدش دیدمش ، خیلی توی چشم بود ، یک تار موی سفید ، نه سفید سفید ، کمی هم نقره ای ، از همین هایی که برای خودشان ابهتی دارند ، روی زمینه ای از بی نهایت تارهای سیاه ، درست بالای سرم ، همین جایی که فرق موهایم را باز کرده ام . با غرور و سماجت نشسته بود همانجا ، حتی با شانه هم عقب نرفت ، گویی که جای واقعی خودش نشسته ، از سر سختی اش بیشتر خوشم آمد ، حالا دوستش دارم ، بیشتر از تمامی عاشقانه هایی که خوانده و شنیده ام ، بیشتر از رویاهایم ، بیشتر از همه ی زمانهایی که رفتند و بازنگشتند ، حالا برایم شده دوستی که زمان را نه در کتابهای فلاسفه با عقاید پیچیده ، که در آینه و به سادگی نشانم می دهد ....
/ 1 نظر / 14 بازدید
هالان

خب بقیه اش چی؟