خاطره

گاهی یک خاطراتی حتی چند ثانیه ای چنان گوشه ذهن آدم جا خوش می کنند که انگار خیال بیرون رفتن هم ندارند و فقط یک تلنگر می خواهند برای تصویر شدن دوباره شان در ذهن. هر سال، بهمن که می رسد خود سه ساله ام را می بینم که با ترس گوشه ای ایستاده ام و مادرم را با کودک هفت، هشت ساله ای که نمی شناسمش در آغوش، که به پای پر از خرده شیشه کودک می رسد. پایش را پانسمان می کند و دمپایی نو خواهر بزرگم را به پایش می کند و دوباره از خانه بیرون می رود. و باز به همین وضوح و روشنی خودم را می بینم در آغوش مادرم در میان جمعیتی بی شمار و آنقدر محو خرسهای روی لباس نوام شده ام که جمعیت مرا به وحشت نمی اندازد. برای من بهمن پنجاه و هفت یعنی خواهرم دمپایی نواش را از دست داد و من لباس خرسی ام را به دست آوردم.
 
/ 0 نظر / 8 بازدید