زبان

زبان چیز خوبی است. هم ساندویچ اش، هم فهمیدنش و هم نفهمیدنش. حتی گاهی نفهمیدنش بهتر از فهمیدنش است. اصلا به همین دلیل ما گاهی زبان هم دیگر را نمی فهمیم! مثلا، یک بار من و یک زن مالایی موتور سوار توی خیابان به هم برخورد کردیم و او بدون آنکه اتفاقی برایش افتاده باشد و یا من مقصر باشم ایستاد و به زبان مالایی چیزهایی گفت که من فقط 10 رینگیتش را فهمیدم و دوزاری ام افتاد که او در حال طلب کردن پول است، به او گفتم حاضرم با او به اداره پلیس بروم و اعجاز زبان هم همین جاست که برخی کلماتدر عموم زبانها به یک معنی اند و او منظورم را فهمید. اما دستهایش را تکان داد و باز هم 10 رینگیت را طلب کرد. از شانس او هیچ پولی همراهم نداشتم و گفتم تا یک دستگاه خودپرداز پول همراهم بیاید ولی زن که معلوم بود زبان انگلیسی نمی داند، هاج و واج نگاهم کرد و باز شروع کرد به حرف زدن به زبان مالایی. من هم که دیدم حرف زدن به یک زبان دیگر هیچ کاربردی ندارد، دیگر به ذهن و زبانم فشار نیاوردم و به زبان مادری ام با او اتمام حجت کردم. در نهایت هر دو فهمیدیم که باید برویم پی کارمان. اینجا بود که دیدم نفهمیدن زبان دیگران همیشه هم بد نیست،  ممکن است گاهی باعث رسیدن به تفاهم شود. البته دانستن زبان های دیگر پنجره های زیادی را به روی آدم باز می کند، اما بعضی وقتها همان بهتر که پنجره ای رو به آدم باز نشود! مثلا من بخواهم به یک فارسی زبان و یا حتی یک انگلیسی زبانی مثل آلن ایر، آدرس معبد بوادیی با معماری چینی معروف این شهر را بگویم، احتمالا تمام سعی ام را خواهم کرد تا از کلماتی مثل همون جا که ... ، یا رو به روی فلان جا و یا اصلا اسمش یادم نیست و...، و خلاصه هر چیزی استفاده کنم، تا آدرس را نگویم. اما اگر بخواهم به یک غیر فارسی زبان، اسمش را بگویم عین بچه ی آدم میگویم Goh Tong Hall، بدون اینکه هی به خودم فشار بیاورم و سرخ و سفید شوم و یا ناخنهایم را در کف دستم فرو کنم. اصلا بعضی وقتها همان بهتر که زبان هم را نفهمیم، شاید هم کسی نام کتاب فروشی ساختمان KLCC را پرسید و ....
 
 
/ 0 نظر / 8 بازدید