چیزی برای دانستن نیست (داستان)

زن ایستاده بود روی سکو و منتظر بود. اول صدای کشیده شدن چرخها روی ریل آمد و بعد هم قطار نزدیک شد و ایستاد. زن سوار شد و همانجا روبه روی در نشست. به تابلوی بالای سرش نگاه کرد و ایستگاههای قطار را شمرد. هفده ایستگاه دیگر باید می رفت تا برسد به خانه اش. فکر کرد به خانه اش که رسید اول به مادرش تلفن کند. شب قبل تماسش قطع شده بود و مادر حتما نگران بود. قطار رفت توی تونل تاریک و زن توانست خودش را توی شیشه ی در روبرویش ببیند. کمی روسریش را عقب کشید و یقه اش را مرتب کرد. یادش آمد صبح وقتی داشت لباس می پوشید شوهرش گفته بود : دیشب کی خوابیدی ؟ و زن یادش نیامده بود. مرد دوباره پرسیده بود : نصفه شب بیدار شدی ؟ زن اما این بار یادش بود و گفته بود : نه. مرد انگار که راضی نشده باشد، لپ تاپش را گذاشته بود روی زانویش و گفته بود : بیا اینجا رو نگاه کن، اینجا یک عکس تو فیس بوکه که تو شیش ساعت پیش لایک زدی یعنی نصفه شب ! زن با تعجب نگاه کرده بود و گفته بود : مگه فیس بوک ساعت لایک زدن رو هم نشون میده ؟! و باز هم یادش نیامده بود که نصفه شب بیدار شده یا نه. قطار شلوغ شده بود، بلند شد و ایستاد تا پیرمردی که عصایی در دست داشت بنشیند بعد رفت و کنار در ایستاد. قطار هنوز ایستاده بود. زنی سوار شد که گوشی تلفن همراهش را روی گوشش گذاشته بود و دائم فریاد می زد : آنیام، آنیام ... پیش خودش فکر کرد زن چینی است یا کره ای ! شاید هم ویتنام یا ... کمی جا به جا شد تا زن کنارش بایستد و زیر لب غر زد که : چرا اینقدر داد میزنی خب لابد قطع شده دیگه ! قطار که دوباره توی تونل تاریک رفت زل زد توی شیشه و چشمش افتاد به زن چینی یا کره ای یا ویتنامی  که کت و دامن پوشیده بود با صندل، موهایش مرتب به نظر می رسید. پیش خودش فکر کرد : کفشای پاشنه دار من بیشتر به این کت و دامن میاد و باز یادش آمد که ای کاش کفش پاشنه دار نپوشیده بود و یک  ایستگاه قبل از خانه پیاده می شد و تا خانه راه می رفت، و یا نه اصلا توی یکی از همین ایستگاههایی که اصلا نمی شناخت پیاده می شد و خودش را گم و گور می کرد توی این شهر غریب که هیچ وقت اسم خیابانهایش را یاد نگرفته بود. باز هم قطار ایستاد و در باز شد. موج هوای گرم و مرطوب خورد توی صورتش و باز یادش آمد، چند روز پیش هم شوهرش عکسی رانشانش داده بود و گفته بود: میشناسیش ؟ و زن نشناخته بود. مرد گفته بود : چرا، جزو دوستای فیس بوکته برات کامنت گذاشته اگه نمیشناسی چرا اینقدر صمیمی جوابش رو دادی ؟ و زن باز هم نشناخته بود. زن فکر کرد پیاده شود و یک قدم برداشت اما یک زن جوان هندی جلویش را گرفت تا سوار شود. موهایش تا کمرش می رسید و یک خال هم وسط ابروهایش گذاشته بود. پشت سرش هم یک زن و مرد دیگر که هر کدام یک بچه توی بغلشان بود سوار شدند و در بسته شد. سرش را بلند کرد و ایستگاهها را شمرد، یک، دو، سه ... هفت ایستگاه دیگر مانده بود. صدای زنگ تلفنی آمد و مردی که در کنارش ایستاده بود دستپاچه گوشی تلفنش را نگاه کرد و جواب نداد. تلفن هی زنگ می زد و زن یادش آمد دیشب بعد از اینکه تماس مادرش قطع شده بود، صدای گوشی همراه شوهرش را شنیده بوده  و چون گوشی نزدیکش بوده نگاهی انداخته  ولی فرستنده ی پیام را نشناخته بود. یادش آمد که میخواسته بعدا گوشی را چک کند اما یادش رفته بوده. قطار ایستاد، دو ایستگاه دیگر مانده بود تا برسد به خانه اش. پیاده شد. کمی به این طرف و آن طرف نگاه کرد. اینجا را می شناخت. از همین جا هم می توانست خیابانی را که خانه اش منتهی میشد را ببیند. بی حرکت ایستاده بود که احساس کرد کسی مانتویش را می کشد. برگشت و نگاه کرد. کودک یکی دو ساله ای یک دستش را کرده بود توی دهنش و با دست دیگرش لباسش را می کشید. قطار ایستاد، مرد جوانی رفت به طرف زن، خندید و کودک را بغل کرد و سوارشد. زن هم پشت سرشان سوار شد. به خانه که رسید کیفش را انداخت روی صندلی و رفت به طرف تلفن. شماره تلفن خانه ی مادرش را گرفت. رفت به طرف مبل و چشمش افتاد به لپ تاپ شوهرش که روی میز بود. صدای مادر از آن سوی تلفن آمد، زن نشست،  زیر چشمی به لپ تاپ شوهرش نگاه کرد و گفت سلام. 

/ 0 نظر / 3 بازدید