باورهای اشتباه یک ذهن دیکتاتور

 
رشته های آش رو ریختم توی قابلمه و فکر کردم تا برم و برگردم آماده میشه و تو راه دائم بد و بیراه گفتم به رانندگان مالایی که انگار وقتی از خونه بیرون میان هیچ کاری برای انجام دادن ندارن و بیخودی ترافیک درست میکنن! زود خودم رو رسوندم خونه و رفتم توی پارکینگ که چشمم افتاد به یه ماشین دیگه که جای پارک من پارک کرده بود. نگران آش بودم اما الان وقت انتقام کشی از مالائیهایی بود که گاهی ایرانی بودن رو تو سر ما میکوبن! خودم رو رسوندم به نگهبانی و سعی کردم با لبخند و متانت یه جوری که یعنی اصلا برام مهم نیست جریان رو توضیح بدم و فقط دلم از شعف گرفته شدن حال یکی از همین غیر ایرانیها غنج بره و دوباره رفتم توی پارکینگ. اما این بار هیچ کدوم از ماشینها نبودن، نه ماشین من و نه ماشین غاصب حتی! فکر کردم یعنی با این سرعت هر دو تا ماشین رو بردن! و برگشتم پیش نگهبان که دیدم میگه هیچ ماشینی تو پارکینگ شما نیست. تا اون موقع دلم خوش بود به اینکه ممکنه نگهبانی هر دو ماشین رو اشتباها برده باشه اما الان دیگه موضوع یه چی دیگه بود! گفتم دوربین رو چک کنید ببینید ماشین من کجاست و نگهبان گفت اجازه نداره این کار رو انجام بده اما با من میاد تا دوباره پارکینگ رو چک کنیم. خون آریائیم! به جوش اومده بود و با عصبانیت از اینکه این مردم هیچ وقت به آدم کمک نمیکنن و نقشه من برای دادن درس عبرت به این مردم هم که نقش بر آب شده بود، کنار نگهبان راه افتادم و پارکینگها رو از بالا چک کردیم به پارکینگ دوم که رسیدم چشمم افتاد به ماشین و ذوق زده گفتم ایناهاش ببین آوردن گذاشتن اینجا! اما فقط چند ثانیه بعد فهمیدم که خودم ماشین رو به جای طبقه پائین اینجا پارک کردم. طبیعتا وقتی رسیدم خونه رشته های آش از هم وا رفته بود! درست مثل خودم بعد از یک کشمکش نژادی!
 
 
/ 0 نظر / 11 بازدید