یک، دو، سه، ... مامان گفت بسه نشمر کم میشه! یعنی پاشو برو بیرون از آشپزخونه و این قدر دور جعبه های شیرینی شب عید نچرخ! میدانست اگر دور و بر جعبه ها بچرخم از آنها کم نمی شود. میدانست شیرینی قرابیه دوست ندارم. دوست داشتم، اما نه آنقدر که دخل همه اش را بیاورم، آن وقتها هیچ چیزی جای بستی یخی و انار را نمی گرفت. اما می خواست بروم و توی دست و پایش نباشم. رفتم و بعد از آن باز هم جعبه های شیرینی قرابیه را شمردم. اما دیگر بستی های یخی رانشمردم، انارها را و دوستانم را هم و بعدتر ام اند ام ها رو ... حالا چند سالی است باز هم می شمارم. از وقتی مجبور شدم دانه دانه خرید کنم. شش تا پشن فروت، دراگون فروت یکی کافیه، شش تکه گوشت برای خورشت، هر بسته ی نان پنج تا نان دارد، چهار تا یک رینگیتی از توی کیفم در بیاورم برای عوارض بزرگراه و .... اصلا انگار قانونی نانوشته است که وقتی محدود می شوی به تعدادی مشخص، شروع می کنی به شمردن. اما هنوز یادم نرفته که خیلی چیزها را نشمارم، دوستانم را، کتابهایم را، شادی ها و حتی غم هایم را، همه ی دوست داشتنی هایم را ...
/ 1 نظر / 8 بازدید
مهدی

غم که حسابش از دستمون در رفته... شادی هم که یادم نمیاد...