مرا نگاه کن، زیبای من (داستان)

بعد از نوشتن این داستان فکر کردم، من عجب آدم مزخرفی هستم که دائم خواننده ام را سرگردان و سردرگم میان تعلیق رها می کنم تا خودش داستان را تمام کند. شاید هم یک مسئله ژنتیکی باشد، یکی از خاله های مادرم مشهور بود به کار کشیدن از دیگران، می گفتند اگر بروی خانه اش و کاری هم نداشته باشد، کتش را پرت می کند روی بام و می گوید، برو بیاور!

 و اما داستان:

چشمهایش را باز کرد و نگاهش افتاد به سقف، حال بلند شدن از جایش را نداشت. فکر می کرد بدنش درد می کند، اما، آخر برای چه؟ نه بیمار بود و نه کار سختی کرده بود. فکر کرد شب قبل چه اتفاقی برایش افتاده، اما یادش نیامد. یاد تجویز دکتر افتاد و سعی کرد دیگر به شب قبل فکر نکند. به روشنایی روی سقف نگاه کرد و فکر کرد شیشه ی حفاظش چه قدر کثیف شده و همین روزها باید یکی را بیاورد تا بازش کند و تمیزش کند.

از جایش بلند شد و گشتی توی خانه زد، کوسنها را مرتب کرد، پنجره ها را باز کرد و زیر سیگاری را به آشپزخانه برد. چای دم کرد و با لیوان چای رفت و نشست روی مبل. کتاب روی میز را باز کرد و ورق زد: مرگ هر لحظه در کمین است. توطئه‌ها در میانم گرفته‌اند. من با مرگ زندگی کرد ه‌ام، با توطئه خو کرده‌ام... آنچه نگرانم کرده ‌است ناتمام مردن نیست... ترسم از نفله شدن است... کتاب را بست و لیوان چای را برداشت. فکر کرد یعنی واقعا توی محفظه ی شیشه ای روشنایی اتاقش گرد و خاک بوده؟ پس چرا پیش از این متوجهش نشده؟  باز هم به یاد دکتر افتاد که گفته بود نباید روی یک مسئله بماند و باید زود از هر مسئله ی جدیدی بگذرد. برگشت توی اتاقش و رفت سراغ جعبه قرصهایش و یکی از هر کدام جدا کرد اما الانزاپین اش تمام شده بود. فکر کرد چرا یادش نبوده به دکتر بگوید و زیر لب گفت مهم نیست، گور بابای دکتر، فقط حرف میزنه. به سقف نگاه کرد و دید انگار واقعا یک چیزی توی محفظه ی شیشه ای روشنایی اتاق می بیند که قبلا نبوده. باز به دیشب فکر کرد، چرا یادش نیست دیشب چه اتفاقی افتاده؟ در واقع بعد از دیروز بعد از ظهر که داشت رانندگی می کرد به طرف خانه را یادش نمی آمد. اصلا نمی توانست به خاطر بیاورد که خودش وارد خانه شده باشد. یعنی کسی او را آورده بود؟ نکند توی محفظه ی شیشه ای روشنایی اتاقش دوربین گذاشته باشند! و وحشت زده به بالا نگاه کرد. قرصهایش را برداشت و از اتاق رفت بیرون، نشست روی مبل و سرش را گرفت مابین دستهایش، فکر کرد حالا باید چه کار کند؟ بالاخره از همان که می ترسید به سرش آمد، حالا باید تاوان گذشته اش را بدهد. توی این مملکت خیلیها می خواستند سر به تنش نباشد چون پته همه شان را ریخته بود روی آب. چند بار از زندان جان سالم به در برده بود با آنکه سالها بود که دیگر به کسی کاری نداشت اما انگار حالا وقتش رسیده بود. چشمش افتاد به قرصهای توی دستش و سعی کرد خودش را آرام کند و فکر کرد بهتر است اول قرصهایش را بخورد.

چند روز بعد داشت جلوی آینه موهایش را شانه  می کرد و حرفهای دکتر توی سرش هی می رفت و می آمد. دکتر گفته بود حالش رو به بهبود است و انگار خواسته بود یک جوری به او بفهماند علاقه ای بینشان پیش آمده و او از این وضعیت خوشحال است. از بین لوازم آرایش روی میز ماتیک قرمزش را برداشت و توی آینه به دکتر دهن کجی کرد و زیر لب گفت اشتباه می کنی دکی. ماتیک را چند بار روی لبش کشید و به سقف نگاه کرد و پرسید خوبه ؟ بهم میاد؟ خوشگل شدم نه؟ و رفت به طرف کمد لباسهایش. پیراهن قرمز بی آستینش را برداشت و از اتاق بیرون رفت. یک هفته بیشتر بود که دیگر لباسش را توی اتاق عوض نمی کرد. برگشت توی اتاق و گفت امشب مهمون دارم، دلم می خواد زودتر برن. یادش آمد روزهای اول با وحشت به روشنایی روی سقف نگاه می کرده اما حالا وقتی به بالا نگاه می کند دلش هری می ریزد پائین و احساس می کند صورتش گر گرفته، باز به بالا نگاه کرد و لبخند زد.

چشمهایش را که باز کرد خودش را روی تخت دید، خواست از جایش بلند شود، اما نتوانست. دستهایش را بسته بودند به تخت. به اطرافش نگاه کرد و تازه فهمید توی یک بیمارستان است. یادش نیامد چه اتفاقی افتاده. خواست کسی را صدا بزند اما نتوانست، دهانش خشک شده بود و زبانش نمی چرخید. در باز شد و دکتر با یک پرستار وارد شد. پرستار فشار خونش را گرفت، لبخندی زد و رفت. طلبکارانه به دکتر که دستش را گرفته بود نگاه کرد و دستش را از دستهای او بیرون کشید و گفت چی شده؟ دکتر گفت ناراحت نشو، به خاطر خودت بود. یادت نیست چه اتفاقی افتاد؟ دیشب رو یادته؟ ماجرای دوربین و سیلی که به صورت من زدی رو یادته؟ کمی فکر کرد و گفت نه، چیزی یادم نیست. اشک از چشمهایش سرازیر شد و گفت می خوام برم خونه و فکرکرد چه قدردلش برای سقف اتاقش تنگ شده. دکتر به او نزدیکتر شد و گفت میدونی که خیلی دوست دارم، این کارا به خاطر خودته، بهتره چند روزی اینجا بمونی، هر روز بهت سر میزنم.

رویش را از دکتر برگرداند و گفت تو هیچی نمیدونی، نمیدونی این که من پارانویا دارم دلیل نمیشه که کسی اون بیرون نخواد منو بکشه. این که من پارانویا دارم دلیل نمیشه که عاشق نشم ...

/ 1 نظر / 8 بازدید
علی

می تونست بهتر نوشته شود و تا این حد تصنعی نباشد