تعلیق

بعضی وقتها یک چیزهای را از یک آدمهایی انتظار نداری. چه میشود کرد یک تعاریفی را آدمها با افکار و کارهایشان، خودشان در ذهنت نقش میکنند، یک تعاریفی را هم خودت به واسطه هر آنچه که هستی از آنها در ذهنت ترسیم میکنی. حالا باقی دلایل اینکه چرا انتظار بعضی کارها را از بعضی افراد نداریم هم بماند چون ممکن است همه اش به ذهن دیکتاتور خودمان برسد و حسابی توی ذوقمان بخورد. خلاصه کلام اینکه وقتی از کسی چیزی میبینی که انتظارش را نداری در آستانه آغاز و انتهای همزمان قرار میگیری. انتهای هر آنچه که فکر می کردی و آغاز آنچه از این به بعد فکر خواهی کرد. یک حسی مثل معلق بودن در یک فضای خالی بزرگ و عمیق و شاید هم تاریک. انگار هر آنچه تا به حال بوده دیگر نیست و هر انچه که نبوده، تازه آغاز شده است. انگار با اینکه میدانی یک عمری را زندگی کرده ای محکوم میشوی به دوباره به دنیا آمدن و دوباره از نو تجربه کردن و دوباره شناختن و ای کاش می شد فراموش کنی هر آنچه تا به حال فکر می کردی که میدانی ولی نمی دانستی.

/ 0 نظر / 10 بازدید