دندان ملت

چهارده سالم بود که پدرم مرا به مطب یک دندانپزشک برد. دندانی را که درد مب کرد به او نشان دادم و او رو به پدرم گفت خراب شده باید کشیدش. بعد یک سوزن فرو کرد توی لثه ام و بدون آن که نگاهی به من کند گفت درد داره و من که به واسطه ی دستهای دندانپزشک توی دهانم نمی توانستم حرف بزنم سرم را تکان دادم که دکتر فریاد کشید تکون نخور! دومین بار وقتی بیست سالم بود رفتم به یک مطب دندانپزشکی با سر و روی خون آلود ناشی از پرت شدن از روی دوچرخه دکتر نگاهی به دندانهای برگشته توی دهانم انداخت و گفت از ریشه شکسته. دستهایش را کرد توی دهانم و گفت تکون نخور و من از درد به خودم پیچیدم . دکتر گفت درد داری ؟! و من نه می توانستم حرف بزنم و نه باید تکان می خوردم! بعد از آن چند بار دیگر هم به مطب دندانپزشکی رفتم و هر بار در برابر سوالهای دکتر به خاطر دستهای دکتر و چند تا گیره و لوله و ... نمی توانستم حرف بزنم و هنوز هم نفهمیده ام چرا دندانپزشکها اول چند لوله و گیره توی دهان آدم می چپانند و دستهایشان را تا مچ توی حلق آدم می کنند بعد یاد سوالهایشان می افتند! درست مثل حکومتها! اول دستشان را تا آرنج توی حلق ملت می کنند و در حالی که دارند هر چه خوشی است از حلق آنها در می آورند نظرشان را هم می پرسند و در نهایت باز هم کاری را که فکر می کنند به صلاح است انجام می دهند! اصلا هم برایشان مهم نیست درد هم داری یا نه! 

/ 1 نظر / 8 بازدید
ن.ح

واقعا هم![کلافه] مدیریت مدارس هم جزو چنین چیزایی محسوب میشه!!! [وحشتناک]