پیش از آنکه کاملا از خود بیخود شوم به خوابیدن و دیگر بیدار نشدن فکر کردم. اما وقتی بازگشتم، وقتی در میان میلیاردها سلول زنده ای که احاطه ام کرده اند بیدار شدم، سلولهای از دست رفته ای که با من به دنیا آمده بودند اما پیش از من مردند، به مغزم هجوم آوردند. همان تکه های جدا شده از وجودم، تکه های جدا شده از روحم، دلم... تکه هایی که مرز میان روح است و جسم، تکه هایی که باعث هم ایستایی است و اگر نباشند، فاصله می افتد میان روح و جسم و دل... اما آدمی گاهی همان توصیفی است که یک افسانه ی قدیمی هندی میگوید. در روزگاران دور، آدمیان همه خلق و خو و سرشتی خدای گونه داشته اند اما آنها، به واسطه ی قدرتشان کار را به جایی رساندند که خدای خدایان تصمیم گرفت آن را پس بگیرد. او تصمیم گرفت این قدرت را در جایی پنهان کند که دست آدمیان به آن نرسد. حتی اعماق زمین و اقیانوسها را هم مناسب ندانست و بالاخره تصمیم گرفت آن را در درون آدمی پنهان کند... آدمی دوباره می ایستد حتی اگر تا آخر عمر در سوگ تکه های گم شده از دلش، روحش، وجودش باشد.

/ 1 نظر / 2 بازدید