خود ویرانگری

بارها شده هنگام دیدن یک فیلم سینمایی دلم میخواسته بلند شوم ، بروم و بزنم روی شانه ی یکی از آن هنرپیشه ها و بگویم جانم اینطورها هم که تو فکر میکنی نیست من همه ی فیلم را دیدم چیزهایی هست که تو خبر نداری ولی من میدانم. همه ی زندگی ما همینطور است. چیزهایی هست که ما نمی دانیم. گاهی برای اینکه از درون آدمها خبر نداریم، گاهی هم برای اینکه از خیلی اتفاقات بی خبریم و برای همین گاهی می رنجیم، گاهی می رنجانیم، گاهی ... همه اش از جهل است. از ندانستنهای خودمان. حتی گاهی دانستن اینکه ممکن است چیزهایی باشد که ما خبر نداریم هم کمکمان نمی کند. چون آدمی اغلب گرفتار ویرانگریهای خودش می شود. برخی خصلتها همچون کبر و غرور باعث می شود حتی یک لحظه هم به دیگری حق ندهیم. همچون دیواری که خودمان پیش چشمان خود می کشیم. آدمها اغلب فراموش می کنند هیچ چیزی در دنیا وجود ندارد که باعث تکبر شود. نه قدرت، نه ثروت، نه زهد، نه علم، نه زیبایی و نه حتی استعدادهای ذاتی و درونی آدمی. هیچ وقت هیج کدام اینها را نداشته ام و شاید برای همین به راحتی میگویم اینها نباید باعث تکبر شوند، اما میدانم جهان هستی آنقدر بزرگ است که همیشه حد و اندازه ی بالاتری از آنچه ما داریم هم وجود دارد. بیشتر از آنچه که فکرش را می کنیم. 

/ 0 نظر / 9 بازدید