مریم (داستان)

کنار پنجره نشسته بود و بیرون را نگاه می کرد. یک طره ی مویش مثل همیشه توی صورتش افتاده بود. فکر کردم لابد باز هم توی سرش بازار مسگرهاست و توی دلش هم رخت می شورند. با آنکه گفته بودند تلویزیون، رادیو، اینترنت، روزنامه و هر خبر کتبی و شفاهی ممنوع، باز هم دختر خل و چل همسایه ی رو به رویی خودش را رسانده بود به مریم و روزنامه ی صبح را داده بود دستش و انگشت چاق و سفیدش را گذاشته بود روی عکس دختربچه ی کرد که غرق در خاک و خون بود. دخترک تنها کسی بود که نمی شد از مریم دورش کرد. نه والدینش میتوانستند جلویش را بگیرند و نه مریم اجازه می داد کسی او را راه ندهد. مددکارش گفته بود مریم تاثیر خوبی روی کودک گذاشته و برای همین در امر آموزش پیشرفت کرده و مادرش هم انگار بدش نمی آمد بیماری مریم را ندیده بگیرد به خاطر پیشرفت آموزشی دخترش. فکر کردم: دخترک پلید می داند که مریم آلمانی نمی داند، برای همین عکس روزنامه را نشانش داد و ضربه اش را زد. حالا چند ساعت بود که با روزنامه مچاله شده توی دستش نشسته بود پشت پنجره و دخترک هم با فاصله کار میز نشسته بود و زل زده بود به مریم. منتظر بودم، منتظر یک حرکتی از هر کدامشان تا بفهمم وضعیت چگونه است و فکر کردم این بار خودم گوش دخترک را می گیرم و پرتش می کنم بیرون، اما به جای این کار با آرامش به دخترک نزدیک شدم و عصایش را که روی زمین افتاده بود برداشتم و گذاشتم کنار صندلیش. به طرف مریم رفتم و نشستم کنارش. دستش را گرفتم توی دستم، حرکتی نکرد، این حالتش بیشتر نگرانم می کرد، دکتر گفته بود هر تغییر حالتی را به او خبر دهم. به سر و صدای پشت سرم که دخترک راه انداخت توجهی نکردم و سرم را گذاشتم روی شانه ی مریم، این روزها که بیشتر خانه بود و سکوت می کرد دلم بیشتر برایش تنگ می شد. باید بلند می شدم و می رفتم تا به دکترش تلفن کنم. نیم خیز شدم که دستم را گرفت و گفت: یعنی میشه؟! حرف زدنش بعد از این همه وقت برایم مثل معجزه بود، با شادی نگاهش کردم که داشت بیرون را نگاه می کرد. رد نگاهش را گرفتم و دخترک را دیدم که زیر باران دوان دوان به سمت خانه می رفت. دهانم باز مانده بود، برگشتم و به صندلی نگاه کردم. عصای دخترک آنجا نبود. ایستادم و دوباره به سمت خانه ی رو به رویی نگاه کردم، دخترک روی شانه ی پدرش که می دوید به نزدیکی در رسیده بود و مریم با لبخند گفت : مثل معجزه است. نگاهش کردم، روزنامه را رها کرده بود و انگشتش را گذاشته بود روی یک قطره باران روی شیشه و همراه قطره انگشتش را پائین می آورد. گفتم : آره مریم معجزه است، تو و او معجزه اید.

پ.ن. مریم یک دوست مجازی است، این روزها آن قدر غصه ی همه ی ستمدیدگان دنیا توی دلش جمع شده که وجود نازکش آزرده است. کاش روح هم بخشیدنی بود، می توانستم تکه ای از آن را به مریم ببخشم، دنیا برای دست یابی به معجزه به وجود مریمها بیشتر نیازمند است تا کسانی مثل من ...

/ 1 نظر / 11 بازدید
سعیدی

با سلام جالب بود و موفق باشید.